پارت پنجاه و نهم :

گوشی‌ام را از جیب پشت شلوارم بیرون کشیدم و چند بار دکمه‌اش را فشردم اما همچنان تنها چیزی که می‌دیدم، صورت رنگ پریده خودم در صفحه خاموش و سیاهش بود. به یاد آوردم که باتری‌ تمام کرد و من فرصت نکردم آن را شارژ کنم. پایم را که در دمپایی آبی رنگ بود، به کف دستشویی کوبیدم. لعنتی! به تلفن نیاز داشتم.
وقتی به سمت آینه برگشتم تا دست‌هایم را بشورم، سر جایم خشکم زد! سرم را به چپ متمایل کردم و به ت

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ریحان🌱

    0

    وای اصلا انتظارشو نداشتم 🙄💔 دقیقا قبل اینکه این قسمت رو بخونم داشتم فکر می کردم حتما عماد داره اینجوری رفتار می کنه تا مائده رو گیر بندازه 😬😬☠️ شایدم باز مائده داره کابوس میبینه🫢وایی

    ۲ هفته پیش
  • هانیه پروین | نویسنده رمان

    مونده تا عمادو بشناسید

    ۲ هفته پیش
  • رها

    0

    برگام شت چطورر از کجا فهمیده مائده چی دید به کی پیامک داده اگه اونو قاتل زش میدونه چرا تیشرت مورد علاقشون گرفتهه

    ۲ هفته پیش
  • هانیه پروین | نویسنده رمان

    باید دیددد

    ۲ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️