پارت صد و چهل و هشتم :

بابا متوجه حالم می‌شود. با دستش، سرم را روی سینه‌اش می‌کشد و در گوشم می‌گوید:
- خوبی بابا جان؟
سرم را آرام بالا و پایین می‌کنم.
- خوابم میاد بابا. کاش می‌رفتم خونه.
پاسخی که خودم به بابا داده بودم، بهانه‌ای به دست دل بهانه‌گیرم می‌دهد؛ اگر وحید بحث خواستگاری را پیش نکشیده بود، شاید می‌شد حالا تعارف بردن من به خانه را بزند. آن وقت زنعمو را چه کنیم؟ کاش اول او را به خانه‌ا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آنههه

    0

    اومدم بعد مدت ها اعلام حضور کنم بگم طرفدار شیپ شیرین و بابکم..این دو تا به هم نرسن من خودمو می کشم..بابک پسر منطقی منن💝✨️🥰

    ۱ هفته پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    عزیزممممم. شما بودی ترکیب بارین‌و اعلام کردی آنه جان؟😁😁😅

    ۱ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️