گیان یعنی جان به قلم فاطمه اصغری
پارت صد و چهل و هفتم :
سرم را از روی شانهی بابا برمیدارم و سریع به عقب میچرخم. ماریه خانم اول به سمت مامان میرود. همدیگر را بغل میکنند و بعد نوبت به روبوسی با فرنگیس خانم میرسد. وحید هم با بابا و سروش دست میدهد و بعد با لبخندی گرم، سبد گلی را که آوردهند به دست من میدهد. طوری در چشمانم خیره میشود که خودم معذب میشوم. ناخودآگاه نگاهم سمت مامان میچرخد و وقتی میبینم توجهش به زنعموست خیالم راحت
لطفا صبر کنید...
