پارت سی و چهارم :
اولش فکر کردم اشتباه شنیدم. ماتم برد و چند ثانیه بهش خیره شدم. بعد که حرفش هضم شد انگار از گوشهام دود بلند شد!
حرفش تا تهِ مغزم رو سوزونده بود.
از اونجایی که همیشه از دیگران تعریف شنیده بودم، عادت نداشتم و انگار حرفش برام سنگین تموم شده بود.
خندهی ناباوری روی لبم نشست و کمکم تبدیل به قهقهه شد!
با دست به خودم اشاره کردم و گفتم: الان به من گفتی زشت؟
بدون اینکه لبهاش کوچک
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
زری
0به دیده هات اعتماد کن ن به ندیده هات🔥🔥
۳ هفته پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
دقیقااا!!
۳ هفته پیشازیتا
2یعنی چی؟ افرین یعنی ب اون یارویی ک ازش بدت میاد اعتماد کن ن ب من
۳ هفته پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
آره دقیقااا، ولی اگه آریل فهمید!!!
۳ هفته پیشازیتا
0خنگ بازیش حرصم میدهه
۳ هفته پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
اره واقعا قبول دارمم👌👌
۳ هفته پیشDarya
1واای عزیزم مثل همیشه این پارت هم عالی بود قلمت طلا😘
۳ هفته پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
ممنونتم قشنگم، ♥️😍
۳ هفته پیشستاره
1فوق العاده بود مرسیتم 💚
۳ هفته پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
ممنونم ستارهی من😍
۳ هفته پیش🦢AVAZ GHO🦢
0چه قشنگ بود حرفاش 🫠
۳ هفته پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
آره خودمم قبول دارم🥲🥲
۳ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

دلارام
0راست میگه دیگه دختر یکم عقلتو بکار بنداز ای بابا کشتی بدبختو