کابوس واقعی به قلم زهرا زارعی
پارت بیست و پنجم :
در ماشین را باز کردم و سرکی به سمت درب خروج کشیدم، اما ندیدمش. انگار ضربهای که ناخواسته به او زده بودم، زیادی کاری بود. اما چرا اینقدر احساس گناه و خجالت داشتم؟ چرا فکر میکردم آدم بزرگی را از دست دادهام؟"
وضعیت خودم را فراموش کرده بودم؛ گذشتهای که به لجن کشیده شده بود و اتفاق دردناکی که خانوادهام را مسببش میدانستم. شاید اگر آن روز از خانه بیرونم نمیکردند، هیچوقت چن
لطفا صبر کنید...
