پارت بیست و سوم :


جنگ درونی‌ام را به بعد موکول کردم. می‌خواستم سریع بلند شوم و کارهایم را یکی‌یکی انجام دهم، اما جانی در تنم نبود؛ انگار روحم از کالبدم جدا شده بود. دستم را به مبل گرفتم و با کمک آن روی پاهایم ایستادم. کمد را زیر و رو کردم تا لباسی مناسب پیدا کنم. فکر کردم همان کت و شلوار همیشگی بهترین گزینه باشد. بدون معطلی پوشیدم و از خانه بیرون زدم، در حالی که زیر لب زمزمه می‌کردم:
"فکر نکن، فکر ن

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️