کابوس واقعی به قلم زهرا زارعی
پارت بیست و سوم :
جنگ درونیام را به بعد موکول کردم. میخواستم سریع بلند شوم و کارهایم را یکییکی انجام دهم، اما جانی در تنم نبود؛ انگار روحم از کالبدم جدا شده بود. دستم را به مبل گرفتم و با کمک آن روی پاهایم ایستادم. کمد را زیر و رو کردم تا لباسی مناسب پیدا کنم. فکر کردم همان کت و شلوار همیشگی بهترین گزینه باشد. بدون معطلی پوشیدم و از خانه بیرون زدم، در حالی که زیر لب زمزمه میکردم:
"فکر نکن، فکر ن
لطفا صبر کنید...
