کابوس واقعی به قلم زهرا زارعی
پارت بیست و دوم :
با صدای خش خش پلاستیک، پلکهایم را باز کردم، مهماندار مشغول توزیع بستههای خوراکی بین مسافران بود. چطور ممکن بود در این میان، من غرق در خواب شده باشم؟! دستی در میان موهای پریشانم بردم و سعی کردم ظاهرم را مرتب کنم. نگاهی به ساعت مچیام انداختم؛ دو ساعت از زمان خوابم گذشته بود.هنوز به مقصد نرسیده بودیم.این یک پرواز طولانی بود و امیدوار بودم وقتی به آنجا رسیدم، همه چیز آماده باش
لطفا صبر کنید...
