آتوسا به قلم آرزو مهاجر
پارت چهل و هشتم :
-نوشین! حرف الکی نزن. من کجا و اون مرتیکۀ خوشگذرون هَوَل کجا.
نوشین، دوست صمیمی ناتاشا و همسر فرزین، درحالیکه در تلاش بود موهای لخت و پرپشتش را با گیره حفظ کند، گفت:
-حالا من نگفتم که بگیرش واسه خودت. در کل گفتم، این آرمین پسر خوبیه. تو هم زیادی به همه بدبینی.
ناتاشا یک دسته از موهای فر بلندش را لای اتوی مو گذاشت و با دقت پایین کشید و گفت:
-بدبین نیستم، واقعیته. طرف میره Ø
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
اکرم بانو
5چقدرم که از هرکول پشمالو بیزاری جون عمت😂😂
۴ هفته پیشZeynab
2اگه دماغت مثل پینوکیو دراز نشد ناتاشا که از آرمین متنفری آررهه😂😂
۴ هفته پیشهناسه
2🤣🤣😂😂😆😆💗💓💞💕💟❣️💔💖❤️ 🩹❤️🩷🧡💛💚💙🩵💜🤎🩶🤍مثل همیشه معرکه بود
۴ هفته پیشمیم
8حالا اینا فکر می کنن مسخرش کرده،نمی دونن همون پشمالو بودنشو دوست داره 🤣
۴ هفته پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
دقیقاااا🤣
۴ هفته پیشمامان عسل
6آرمین پسرم تو چقدر کم شانسی ..دلم برات کبابه ..تو گوشی ناتاشا اسمشو ببینه هرکول پشمالو سیو شده قیافه اش دیدنیه 🤣
۴ هفته پیش🦢آواز قو🦢(زن اردوان)
6هرکول پشمالو چی میگه 🤣🤣
۴ هفته پیشزهرا
18این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد
نسا
4بمیرم برات آرمین که هرکول پشمالو هم شدی😂😂
۴ هفته پیش...
6وای خدا چه اسم برازنده ای هرکول پشمالو اخ اگه آرمین بفهمه😂😂
۴ هفته پیشفرنگیس
4چقدر همه به بچم آرمین بدبینن .. ناناعت شدم آرزو جونی
۴ هفته پیشنیلوفر ابی
3عالی بود ممنون خسته نباشید پارت زیبایی بود
۴ هفته پیشصبا
9بیچاره هرکول پشمالو🙃
۴ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

ریحا
0خسته نباشی نویسنده ی عزیز✨️😍😘