آتوسا به قلم آرزو مهاجر
پارت چهل و هشتم :
-نوشین! حرف الکی نزن. من کجا و اون مرتیکۀ خوشگذرون هَوَل کجا.
نوشین، دوست صمیمی ناتاشا و همسر فرزین، درحالیکه در تلاش بود موهای لخت و پرپشتش را با گیره حفظ کند، گفت:
-حالا من نگفتم که بگیرش واسه خودت. در کل گفتم، این آرمین پسر خوبیه. تو هم زیادی به همه بدبینی.
ناتاشا یک دسته از موهای فر بلندش را لای اتوی مو گذاشت و با دقت پایین کشید و گفت:
-بدبین نیستم، واقعیته. طرف میره Ø
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
اکرم بانو
4چقدرم که از هرکول پشمالو بیزاری جون عمت😂😂
۳ روز پیشZeynab
1اگه دماغت مثل پینوکیو دراز نشد ناتاشا که از آرمین متنفری آررهه😂😂
۳ روز پیشهناسه
2🤣🤣😂😂😆😆💗💓💞💕💟❣️💔💖❤️ 🩹❤️🩷🧡💛💚💙🩵💜🤎🩶🤍مثل همیشه معرکه بود
۳ روز پیشمیم
8حالا اینا فکر می کنن مسخرش کرده،نمی دونن همون پشمالو بودنشو دوست داره 🤣
۳ روز پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
دقیقاااا🤣
۳ روز پیشمامان عسل
6آرمین پسرم تو چقدر کم شانسی ..دلم برات کبابه ..تو گوشی ناتاشا اسمشو ببینه هرکول پشمالو سیو شده قیافه اش دیدنیه 🤣
۳ روز پیش🦢آواز قو🦢(زن اردوان)
6هرکول پشمالو چی میگه 🤣🤣
۳ روز پیشزهرا
18این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد
نسا
4بمیرم برات آرمین که هرکول پشمالو هم شدی😂😂
۳ روز پیش...
6وای خدا چه اسم برازنده ای هرکول پشمالو اخ اگه آرمین بفهمه😂😂
۳ روز پیشفرنگیس
4چقدر همه به بچم آرمین بدبینن .. ناناعت شدم آرزو جونی
۳ روز پیشنیلوفر ابی
3عالی بود ممنون خسته نباشید پارت زیبایی بود
۳ روز پیشصبا
9بیچاره هرکول پشمالو🙃
۳ روز پیش
لطفا صبر کنید...

ریحا
0خسته نباشی نویسنده ی عزیز✨️😍😘