نهان به قلم معصومه علیایی
پارت پنجاه و هشتم :
سر خم کرد و پس از نشاندن بوسهای روی موهای بیتا، چانهی او را گرفت و سرش را بلند کرد. چشم دوخته به سرخی و نم چشمان او، حینی که با پشت دست، صورت او را پاک میکرد، صدایش را به شنیدن نشست.
-دلم برات تنگ شده بود بابا.
امیر، کشش کم جانی روی لبهایش نشاند و جواب داد:
-منم.
همین تک کلمه را گفت و پشت بندش،ادامه داد:
-میای بریم خونه؟
جواب پرسشش را پیشتر گرفته بود و قرار نبود دوباره
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

فاطیما
0خیلی خوبه که با پدرش میره کاش مواظب اون فسقلی باشه🥹 خسته نباشی عزیزم قلمت مانا