پارت هشتاد و دوم :

برایان نگاهش را از گوشه چشم به من دوخت و پرسید:
- روز خاکسپاری؟!
سری به معنای تایید تکان دادم و چیزی که در ذهنم می‌چرخید را به زبان آوردم:
- خاکسپاری مردم روستا بعد قتل عام کردنشون. هفتم نوامبر بود.
همین باعث شد اخم ریزی روی ابروهای برایان بنشیند.
- هم به اون روز اشاره کرده و هم به شخصی که پزشک روستا بوده، حالا دیگه مطمئنم منظورش پدر تو بوده.
من هم همینطور اما... نمی‌خواست

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت دیروز تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!