تنیده به درد به قلم آوا موسوی
پارت صد و بیست و چهارم :
چه آزمون سختی! اگر به خودم فکر میکردم، باید میگذاشتم که اینجا بماند. اگر به آیه فکر میکردم، باید فقط از پشت موبایل تماشایش میکردم.
من تازه یاد گرفته بودم که خودخواه باشم. من تازه میخواستم به خودم فکر کنم، اما حالا باید دوباره چنین چیزی را تحمل میکردم؟
این چه پارادوکسی بود؟
اگر خودم را میخواستم باید میگذاشتم همین جا بماند و اگر خودم را میخواستم باید او را با خود
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
رها
0زندگی با تمام سختی و غم هایش میخواست ما را درهم بشکند اما ما تراش خورده تر و براق تر و محکم تر می ایستادیم و ادامه میدادیم..
۱۶ ساعت پیشرها
1ما بسان درختهایی بودیم که طوفان و باران های عظیمی به خود دیده، شاید کمی خمیده و کمی خسته اما همچنان زنده و امسدوار ادامه میدهیم..
۱۶ ساعت پیشReyhoon
1منم همراه سایه و ایه بغض کرده بودم ، چقدر غمگین بود
۱۶ ساعت پیشاکرم بانو
0خیلی لحظات سختیه،اصلا نمیتونم خودمو جای اونا بذارن،واقعا خیلی قوی باید بودکه تحمل کرد
۱۸ ساعت پیشاکرم بانو
0چه پارتی بود،بغض گلوم رو گرفت. . .
۱۸ ساعت پیشWhy
1چقدر زندگی همشون پر از غم و اندوه شده😭😭با اینکه حالا آیه برگشته، پدرشون یاد گرفته پدر بهتری باشه، سایه و مهداد همو دارن، حتی آیه هم یکیو پیدا کرده، با وجود همه ی اینا.. 😭😭
۲ روز پیشWhy
1«زندگی حتی لبخند های کمرنگی که فقط برای من بودند را از او ربوده بود. » :))
۲ روز پیشWhy
1«صدای همهمه همانند موجی از دریا، ساحل افکارم را زیر پا می گذاشت. »
۲ روز پیشWhy
1زندگی جوری همشونو نابود کرد که حتی بهروز هم این همه تغییر کرد
۲ روز پیشWhy
0واقعا این عذرخواهی حق مهداد بود، درسته هیچی درست نمیشه ولی..
۲ روز پیشدلارام
2از لحضه اول تا اینجاش گریه کردم🥲
۲ روز پیشماچیتا
1آخیی چه لحظه سختی واسه همشون بود 🥲🥲
۲ روز پیشدختر صحرا
0خداروشکر. 🥰
۲ روز پیشسارا
0باباش بغلشون میکنه 😶 🌫️ مثل قبل میشن سایه و مهداد 💚
۳ روز پیش
لطفا صبر کنید...

رها
1ممنون آوا جان..