پارت صد و هشتم :

- در مورد چی کابوس می بینید؟
سوالش سدی رو توی سرم شکست که پشتش دریایی از بدترین حالات درونیم رو قایم کرده بودم.
بی اختیار در حالی که نگاهم به گوشه ای خیره مونده بود و قطرات اشک به نرمی سرازیر می‌شدن، جواب دادم: جنگ... جنازهٔ سربازهایی که کشته شدن، عضوهایی از بدنشون که روی زمین جا مونده بودن... انگار برمی گردم به روز نبرد؛ با این تفاوت که اریک دیگه اونجا نیست که دستم رو بگیره و گوشه ای

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مینو

    0

    جونم و برای چیزی که برای فرمانده عزیزه میدم،چقد این جمله ی افسر رندولف قشنگه🥺❤️کاش همه مون انسان های قدرشناسی بودیم و به موقع جواب خوبی ها رو میدادیم

    ۶ ساعت پیش
  • مینو

    1

    آیرین حق داری نگران خانواده ات باشی ولی میدونی قلب عاشق اریک رو ویرونه کردی؟🥺🥺

    ۶ ساعت پیش
  • مینو

    0

    واای فکرم پیش اریک مونده که داره چه کار میکنه؟فهمیده آرین رفته یا نه🥺

    ۶ ساعت پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️