پارت صد و ششم :

***
فاصلهٔ بینمون رو با چند قدم کوتاه تموم کردم و کنارش ایستادم.
متوجه حضورم که شد سیگار و زمین انداخت و در حالی که با چکمه هاش به جونش افتاده بود، به تلخی نگاهم کرد.
رگه های قرمز توی چشم ها، صورت رنگ پریده و حالت خسته و بی حوصله اش همه و همه خبر از این می دادن که تموم شب بیدار بوده و لحظه ای پلک بر هم نگذاشته.
با اخم کمرنگی زیرلب غرید: پیش از موعد قرارمون اومدی، نکنه نظرت عوض شده؟

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • مهسا

    0

    آیرین روانی خدا لعنتت کنه آیزاکو به جایی رسوندی که دلش نمیاد افسار اسبی رو رها کنه که دختر آلکازار ، قاتل برادرش روش نشسته

    ۶۰ دقیقه پیش
  • مهسا

    0

    اریک باید بی وقفه به سمت آیرین حرکت کنه و وقتی بهش رسید یه سیلی محکم بهش بزنه.. بعدن تف کنه تو صورتش

    ۱ ساعت پیش
  • مینو

    0

    فاطمه جان عشق مینویسی نه رمان،هرخط رو ده بار میخونم بس که پرمعنا و عاشقانه و محشره😍😘یک دنیا ممنونم

    ۴ ساعت پیش
  • مینو

    1

    واای اریک بفهمه آیرین باردار بوده و بهش نگفته و رفته دیگه زندگی زهرمارش میشه

    ۴ ساعت پیش
  • مینو

    0

    آخ اریک صبح بیدار بشه و ببینه آیرین نیست روانی مشه ،سر به بیابون میزنه😭

    ۴ ساعت پیش
  • مینو

    0

    دوست دارم اریک دهن آیزاک رو *** کنه تا دیگه جرات نکنه زن حامله ی برادرش رو بدون اجازه راهی کشوری کنه که شدیدا درگیر جنگه🥺

    ۴ ساعت پیش
  • مریم

    0

    خسته نباشی عزیزم ممنونم بابت پارت 😍❤️

    ۵ ساعت پیش
  • ماهی

    2

    واقعا ایرین خیلی خودخواهه چرا اینکارو باهاش میکنی بزور عاشق خودت میکنیش و بزور میخوای ازت دل بکنه خیلی بدی

    ۵ ساعت پیش
  • ماهی

    1

    نهه نروو چراا میریی اصلا توراه اریک جلوش رو بگیره نمیشه؟🥺🥺

    ۵ ساعت پیش
کپی شد!