بها به قلم فاطمه عبدالله زاده
پارت صد و ششم :
***
فاصلهٔ بینمون رو با چند قدم کوتاه تموم کردم و کنارش ایستادم.
متوجه حضورم که شد سیگار و زمین انداخت و در حالی که با چکمه هاش به جونش افتاده بود، به تلخی نگاهم کرد.
رگه های قرمز توی چشم ها، صورت رنگ پریده و حالت خسته و بی حوصله اش همه و همه خبر از این می دادن که تموم شب بیدار بوده و لحظه ای پلک بر هم نگذاشته.
با اخم کمرنگی زیرلب غرید: پیش از موعد قرارمون اومدی، نکنه نظرت عوض شده؟
مطالعهی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
مهسا
0اریک باید بی وقفه به سمت آیرین حرکت کنه و وقتی بهش رسید یه سیلی محکم بهش بزنه.. بعدن تف کنه تو صورتش
۱ ساعت پیشمینو
0فاطمه جان عشق مینویسی نه رمان،هرخط رو ده بار میخونم بس که پرمعنا و عاشقانه و محشره😍😘یک دنیا ممنونم
۴ ساعت پیشمینو
1واای اریک بفهمه آیرین باردار بوده و بهش نگفته و رفته دیگه زندگی زهرمارش میشه
۴ ساعت پیشمینو
0آخ اریک صبح بیدار بشه و ببینه آیرین نیست روانی مشه ،سر به بیابون میزنه😭
۴ ساعت پیشمینو
0دوست دارم اریک دهن آیزاک رو *** کنه تا دیگه جرات نکنه زن حامله ی برادرش رو بدون اجازه راهی کشوری کنه که شدیدا درگیر جنگه🥺
۴ ساعت پیشمریم
0خسته نباشی عزیزم ممنونم بابت پارت 😍❤️
۵ ساعت پیشماهی
2واقعا ایرین خیلی خودخواهه چرا اینکارو باهاش میکنی بزور عاشق خودت میکنیش و بزور میخوای ازت دل بکنه خیلی بدی
۵ ساعت پیشماهی
1نهه نروو چراا میریی اصلا توراه اریک جلوش رو بگیره نمیشه؟🥺🥺
۵ ساعت پیش
لطفا صبر کنید...

مهسا
0آیرین روانی خدا لعنتت کنه آیزاکو به جایی رسوندی که دلش نمیاد افسار اسبی رو رها کنه که دختر آلکازار ، قاتل برادرش روش نشسته