بها به قلم فاطمه عبدالله زاده
پارت صد و پنجم :
در حالی که سرش روی پاهام، دستم دور موهاش و نگاهش به چشم هام بود که به دوردست ها نگاه می کردن، به آرومی لب باز کردم: ابتدای این داستان رو نمی دونم چون من نبودم که آغازش کردم.
مدت ها پیش آلکازار من و مادرم رو توی غربت و گمنامی رها کرد؛ همیشه برام جای سوال بود که چرا...
می دونی چشم ها آیینهٔ روح آدم هان، چشم های مادرم پر بود از شور و سر زندگی، روح سرکشی که زندانی کرده بود رو نمی تونست کاملا
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
مریم
0خیلی قشنگ بود این پارت 🥲🫠خسته نباشی عزیزم ممنونم 💋❤️😍
۳ ساعت پیشماهی
0چرا باید انقدر عذاب بکشن چرا درداشون رو باهم شریک نمیشن اریک بعد رفتن ایرین میشکنه💔😥
۴ ساعت پیشماهی
0واقعا عشق مثل یه غده سرطانی تو قلبت بوجود میاد و بزرگتر میشه جوری بهش وابسته میشی که حتی اگه بخای هم نمیتونی ازش جدا بشی
۴ ساعت پیشمینو
3تو دوست داشتنی ترین دردی هستی که برای همیشه به خودم روا میدارم🥺💔واقعا کاهی عشق درده ولی انسان نمیتونه این درد رو از خودش دور کنه 🥺💔به خود درد عشق وابسته میشه
۵ ساعت پیشمینو
2پایانی هست که باید با هم بنویسیم🥺امیدوارم خوش باشه این پایان
۵ ساعت پیش
لطفا صبر کنید...

مهسا
0به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد که تو رفتی و دلم ثانیه ای تنگ نشد