پارت صد و پنجم :

در حالی که سرش روی پاهام، دستم دور موهاش و نگاهش به چشم هام بود که به دوردست ها نگاه می کردن، به آرومی لب باز کردم: ابتدای این داستان رو نمی دونم چون من نبودم که آغازش کردم.
مدت ها پیش آلکازار من و مادرم رو توی غربت و گمنامی رها کرد؛ همیشه برام جای سوال بود که چرا...
می دونی چشم ها آیینهٔ روح آدم هان، چشم های مادرم پر بود از شور و سر زندگی، روح سرکشی که زندانی کرده بود رو نمی تونست کاملا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • مهسا

    0

    به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد که تو رفتی و دلم ثانیه ای تنگ نشد

    ۱ ساعت پیش
  • مریم

    0

    خیلی قشنگ بود این پارت 🥲🫠خسته نباشی عزیزم ممنونم 💋❤️😍

    ۳ ساعت پیش
  • ماهی

    0

    چرا باید انقدر عذاب بکشن چرا درداشون رو باهم شریک نمیشن اریک بعد رفتن ایرین میشکنه💔😥

    ۴ ساعت پیش
  • ماهی

    0

    واقعا عشق مثل یه غده سرطانی تو قلبت بوجود میاد و بزرگتر میشه جوری بهش وابسته میشی که حتی اگه بخای هم نمیتونی ازش جدا بشی

    ۴ ساعت پیش
  • مینو

    3

    تو دوست داشتنی ترین دردی هستی که برای همیشه به خودم روا میدارم🥺💔واقعا کاهی عشق درده ولی انسان نمیتونه این درد رو از خودش دور کنه 🥺💔به خود درد عشق وابسته میشه

    ۵ ساعت پیش
  • مینو

    2

    پایانی هست که باید با هم بنویسیم🥺امیدوارم خوش باشه این پایان

    ۵ ساعت پیش
کپی شد!