پارت سی و پنجم :
-زیاد هم جلوی چشم داژیوا نباش،بعد از کارت برگرد اینجا تا ناهار بخوریم...
با لبخندی بازیگوشانه دستش را مانند سربازی در حال انجام وظیفه کنار گوشش قرار داد:
-الساعه اطاعت میشه قربان..!
بدون اتلاف وقت قلم انسولین را از یخچال برداشته و از آشپزخانه خارج شد.
اصلان همانطور که به سیب زمینی های تنوری ناخنک میزد،پشت میز نشست.
-دختر خوبی به نظر میرسه ...
صنو
لطفا صبر کنید...
