آشوب به قلم حدیث بلیار
پارت نود و سوم :
| آشوب |
همهی امیدم توی ثانیهای ناامید شد.
صدای شکستن قلبم رو به وضوح شنیدم... .
عرفان نیومد، نیومد و من مطمئن بودم که متوجه حضورم شده و از قصد خودش رو به خواب زده تا غزل رو بفرسته پایین.
و شاید تمام این بیقراریهامو دیده بود و اهمیتی بهش نداد.
ولی چرا؟ بخاطر کدوم گناهِ نکرده؟
مگه من کاری رو به زور از عرفان خواسته بودم که حالا فقط منو مقصر مرگ مادرش میدید؟ درحالی
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

حدیث بلیار | نویسنده رمان
💔💔
۱۲ ساعت پیشنسترن
0این پارت خیلی غم داشت غمگین ترین پارت رمان بود
۴ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
آره 🥲
۴ هفته پیشنسترن
0نه این حق اشوب نیست عرفان خیلی نامردی دیگه حالم ازت به هم میخوره اشوب گناهی نداشت توی مرگ ژیلا خودت مقصر بودی که اصرار های اشوب رو نمیدیدی برای برگشتن کاش خواهرش بیاد نجاتش بده
۴ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
التماس آشوب رو دید و نیومد...
۴ هفته پیشمرضیه
1واقعاخیلی نامردی عرفان خاک برسرت پسره ی بیشعورحیف آشوب برای تو😭😭
۴ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
💔🫠
۴ هفته پیشفاطمه ❤️
2نمیدونم چی بگم 😶😫 خیلی بد غرور آشوب رو شکستن 😭 ممنون حدیث جان 💜💜
۴ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
آشوب نابود شد بچهم💔
۴ هفته پیشمحرابی
0وای خدایا نکن اینکارو امیدوارم خواهرش بیاد کمکش وخودکشی نذاره بکنه. ای غزل وعرفان نامرد بدجوری غرورشو له کردین. روزی پشیمون میشین که فایده نداره. ممنونم زیبا بود وغم انگیز واقعا غصه خوردم برای قلب شکسته ش
۱ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
کاش آشوب بمیره و مهراب به جون عرفان بیفته...عرفان دیگه حالمو از خودش بهم زده
۱ ماه پیشمحرابی
1واقعا حال منم بهم میزنه این چه جور عشقیه که با یک اتفاق کلا گذاشتش کنار بااینکه اصلا آشوب مقصر نبود وخود عرفان اصرار به فرار داشت
۱ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
حرفی ندارم واقعا :)
۱ ماه پیشآتانازدلارام
0حدیث اصلا فازت معلوم نیستا من میگم مهراب حسابشونو برسه میگی نه بعد اینجا میگی آشوب بمیره و مهراب حساب این دوتا رو برسه از عرفان بدت اومده سیسی با خودت چند چندی
۱ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
چون هم دلم براشون میسوزه و حیفم میاد رابطهشون خراب بشه، هم از دست عرفان ناراحتم که همچین بلایی سر آشوب آورده
۱ ماه پیشآتانازدلارام
0وای دختر یه جوری میگی انگار اصلا خودت نویسنده این رمان نیستی و نمیدونی آخرش وی میشه ایول 🤣🤣
۱ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
هیجان رمان رو باید حفظ کنم خب🤣🤣🤣
۴ هفته پیشآمنه
0بانو بیا و درستش کن الان مهراب ببینه کجا خودش رو کشته حتما عرفان رو میکشه ای کاش محافظ زودتر برسه هم اون رو از جایی که هست دور کنه و هم بهش کمک کنه تا زنده بمونه حالا چشم انتظارم بانو چکار میکنید
۱ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
بیشک عرفان رو زنده نمیذاره...
۱ ماه پیشآتانازدلارام
0بابا عرفان بره به جهنم آشوب ونجات بده حدیث
۱ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
چشم🫡
۱ ماه پیشآتانازدلارام
0بی بلا جیگر
۱ ماه پیشاَسماء
0با اینکه غزل حق داره برای از دست دادن عرفان نگران باشه ولی دیگه حق نداره با آشوب اینقدر بد حرف بزنه مخصوصا که خودش هم گفت که مقصر بوده تو فرار
۱ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
اصلا غزل کیلویی چنده...همهاش زیر سر خود عرفانه
۱ ماه پیشاَسماء
0ای بابا چه زود تب عشقش خوابید
۱ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
🙂💔
۱ ماه پیشرزا
0برای همین یه جورایی حق را به غزل می دم برگشت آشوب به عرفان نتیجه ش اینه که باید منتظر یک رفتار وحشیانه ی دیگه از مهراب باشیم آشوب اگه واقعا عرفان را دوست داره برای حفظ جان عزیزشو اطرفیانش باید خیلی محتاطانه عمل کنه
۱ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
درسته، همینطوره
۱ ماه پیشرزا
0درسته تقصیر صدر صد متوجه آشوب نیست ولی با وجود اینکه می دونست مهراب چه وحشی عوضی هست با عرفان نمی رفت وقتی آدم ها عزیزی از دست می دن دنبال یه مقصر هستن که خشم و ناراحتیشون را سرش خالی کنن شاید باورتون نشه دوستان من وقتی پدرم را از دست دادم بارها توی خواب و خیالم به عزاییل حمله می کردم برای همین غزل
۱ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
عرفان خودش رفت...آشوب مجبورش نکرده بود، حتی یه جا گفت که من میخواستم تنها برم ولی عرفان خودش اومد دنبالم
۱ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
الهی بگردم، از خدا میخوام صبرت بیشتر از غمت باشه، روح پدرت هم شاد🖤
۱ ماه پیشفاطی
0حتا اسم ها هم این دو تا را کنار هم میخواد مهراب و اشوب چقد از نظر اسمی بهم میان
۱ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
یه مهراب فنِ دیگه 🫴
۱ ماه پیشلیلا
0این غزل دیگه شورشو درآورده خودم میکشمت زنیکه چی شد 180درجه تغییر کردی بیشعور خودت بودی که گفتی آشوب تقصیری نداره و اما عرفان اونجا بود تمام حرف های آشوب شنید مطمئنم شنید اما چرا یعنی واقعا میگن پس راسته عشق عرفان یعنی تا همین جا بود همین ده سال عاشقی که با اولین مانع خودتو کشیدی کنار
۱ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
نه خب ببینید، عرفان اگه میخواست آشوب رو ببینه هیچ مانعی جلوش نبود، پس غزل رو از قصد فرستاده پی آشوب تا یجورایی پشت غزل پنهون بشه و بهونهاش مخالفت غزله
۱ ماه پیشلیلا
0آره صددرصد عرفان پشت غزل قایم شد اگه میخواست میرفت اما نرفت
۱ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
وسلام
۱ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
هر عشقی، عشق نیست لیلا :) اوکی ده سال عاشق بودی ولی چیشد؟ چرا با یه اتفاق سریع عشقت رو یادت رفت؟
۱ ماه پیشنگار
0اگه اینجوریه پس من میگم عشق عرفان عشق نبود واقعا عشق نبود اگه اینکار (یعنی اومدن غزل)کار عرفان بود من میگم از نظر من عشق عرفان منتفیه🖤🖤و عشق مهراب واقعی حالا ببینیم پارت بعد چی میشه🥰☺️💙💙
۱ ماه پیشنگار
0باورش خیلی سخته که عرفان عاشق نبوده باشه و اینجور عقب بکشه ولی خب دارم همه چیز رو میخونم و میبینم بلهه آقا عرفان پا پس کشید 🥺ಥ_ಥ💙💙
۱ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
بله قبولش خیلی سخته، پس اون عشق ده ساله کجا رفت...همش با یه اتفاق از سر عرفان پرید :)
۱ ماه پیشنگار
0اره واقعا کنجکاوم بدونم چی شده عشقش که ده سال قدمت داشت واقعی بود یا همش الکی بود💙💙
۱ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
هعی
۱ ماه پیشآمنه
0نمیتوانیم قضاوت کنیم که عشق نیست مثلا الان اگه مهراب عاشق آشوب هست باید وقتی آشوب اون رو نمی خواد راضی باشه و دیگه عزیزان اونو تهدید و یا آزار نده
۱ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
آره هوس نیست، فقط...
۱ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
نمیدونم چی بگم واقعا، خیلی ناراحتم برای عرفان و آشوب 💔
۱ ماه پیشنگار
0منم واقعا براشون ناراحتم💔💙💙
۱ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
💔💔
۱ ماه پیشلیلا
0اینجوری عشق ها فقط ی کلمه به ذهنم میرسه فقط همون هوسه که از سرت افتاد تموم
۱ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
آخه احساس عرفان هوس هم نبود...
۱ ماه پیشلیلا
0حدیث به نظرم فهمیدم حسش عشق بود هنوزم هست فقط عرفان نمیتونه با خودش کنار بیاد فک میکنه مرگ مادرش ی جورهای تقصیر آشوبه برای همین اینطوری میکنه دیگه عرفان اونقدرها هم نامرد نیست که بزنه زیرش افسرده شده بچم عصبانیه عرفان هنوزم حتی با خودش کنار نیومده
۱ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
آره خب...ولی یه جواب دادن ساده چیه که از آشوب دریغش کرده
۱ ماه پیشلیلا
0الان حدیث میگه بازم طرفه عرفانو گرفتی 😂😂
۱ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
الان همهمون بلاتکلیف موندیم و طبیعی هم هست، عیبی نداره تا چند پارت آینده اوکی میشیم
۱ ماه پیشآمنه
0در واقع اون تحمل زیادی داشت که در ذهنش عشق رو زنده نگه داره و با وجود *** تازه عشق رو اعتراف کرد بنابراین عشق رو هنوز هیچکدوم درک نکردن زمانی درک میکنند که فداکاری کنند حتی آشوب که فکر میکنه عاشق پیشه عرفان هست عشق رسم و منطق خاص خودش رو داره
۱ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
درسته
۱ ماه پیشنگار
0چطور دلت میاد عرفان چطور گریه های آشوب رو دیدی حرفی نزدی باورتون میشه عین این احمقا بغض کردم آهنگش خیلی احساسی بود خدایی خیلیی تو غمگین بودن پارت تأثیر داشت یعنی ده برابرش کرد عرفان خودت بیا بهش بگو،بگو نمیخوایش تا من هم دیگه طرف تو نباشم چرا هنوز فکر میکنم عاشق آشوبی؟؟🥺😭💙💙
۱ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
بیاین باهم عر بزنیم💔
۱ ماه پیشنگار
0من که همین الآنم دارم عر میزنم خیلی پارتش غمگین بود💔 ولی خدایی خسته نباشی حدیث💖💙💙
۱ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
بگردم خو 🫠
۱ ماه پیشنگار
0فدات بشم🫠🥰💙💙
۱ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
نشی جانم
۱ ماه پیشنگار
0واقعا این عرفان بود که ادعای عاشقیش میشد واقعا بزاش متاسفم برا غزل صد برابر اون بد دل آشوب رو شکست نه تنها دلش بلکه غرورش هم شکست آشوب عاشق بود حق بهش میدم این رفتار ولی باید خودشو جمع کنه 😭🥺😭🥺💙💙
۱ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
یکم دیگه هم صبر کنیم ببینیم چی میشه
۱ ماه پیشنگار
0واقعا میخواید بگید پایان عشق عرفان آشوب بود؟🖤🖤واقعا اینطور بود؟یعنی عرفان تموم شد؟؟ای خداا اگه عرفان انقدر بده من نباید براشذغمگین باشم برا عشق آشوب ولی واقعا بد جور بغض کردم نمی دونم چرا💔💙💙
۱ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
نه عزیزدلم هنوز چیزی مشخص نیست، ولی چند پارت دیگه معلوم میشه
۱ ماه پیشنگار
0واقعا منتظرم ببینم چی میشه دارم دق میکنم💙💙
۱ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
تحمل کنیم تا فردا
۱ ماه پیشنگار
0حدیث جونم میشه این آهنگ که واسه این پارت بود رو تو چنل روبیکات هم بزاری یا اسمش رو بگی خدایی خیلی قشنگیه خیلیی هم به این پارت میومد💙💙
۱ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
چشم عزیزم تو چنل میذارم
۱ ماه پیشنگار
0لطف میکنید گلم🥰💙💙
۱ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
فدات
۱ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

محیا
0خیلی غم انگیز بود من هنوزم دارم گریه می کنم 😭😭