پارت پنجاه و هشتم :
شک نداشتم در نبود من، اتفاقی افتاده بود. شاید ماجون زنگ زده بود یا یاسین... هرچه بود دلیل ناراحتی یاس، آن بوسه نبود! نگاهش را مثلِ کفِ دست میشناختم؛ هنوز همان آتشِ گرمِ همیشگی در عمقِ مردمکهایش سوسو میزد، اما انگار کسی آن شعله را زیرِ لایهای از خاکسترِ ناامیدی یا ترسی کهنه دفن کرده بود.
پیامک فرستادم "توروخدا باهام حرف بزن یاس... بگو چی شده؟ مگه دلم میاد تو تنها باشی و غصهدار، ا
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت دیروز تقدیم شما شده است.
میم
1لعنت به پناه و شعله،یکی نیست بگه امثال شما که محض باج گرفتن ازدواج می کتید دیگه بچه آوردنتون چیه،چرا یه بچه بی گناه و بی خانواده وارد دنیا می کنید 😡
دیروزZ.k
1وای این دیار بیچاره هم کم بد بختی نداره ها😟😟 از یه طرف مه یاس از یه طرف دختری که نمیتونه براش پدری کنه از یه طرف پناه و یاسین 😖😖 وای خدا به فریادش برسه
دیروز
لطفا صبر کنید...

میم
1این نکبت برای چی اومده،تازه یادش اومده بچه داره،چه دستوریم می ده عوضی،خیلی دلسوزی برو به یاسین کمک کن 😡🙏🏻