پارت چهل و چهارم :
با خنده حرفش را گفت و رفت و من با نگاه و 《 انشالله 》 ای زیر لب بدرقه اش کردم.
شله زرد آماده شد. پدر و آقا حیدر خیلی دیر آمدند و هردو بابت این تاخیر از همسرانشان عذرخواهی کردند.آقا امیر حسام ظرف ها را پر می کرد و رضا به همراه یکی از دوستانِ خودِ او، ظرف های داغ را روی تخت می چیدند که ما خانم ها تزئینشان کنیم.همانطور که با دارچین و به کمک شابلون، شله زرد ها را به نام مبارک ائمه مزین می کردم ب
لطفا صبر کنید...
