پارت چهل و چهارم :

با خنده حرفش را گفت و رفت و من با نگاه و 《 انشالله 》 ای زیر لب بدرقه اش کردم.
شله زرد آماده شد. پدر و آقا حیدر خیلی دیر آمدند و هردو بابت این تاخیر از همسرانشان عذرخواهی کردند.آقا امیر حسام ظرف ها را پر می کرد و رضا به همراه یکی از دوستانِ خودِ او، ظرف های داغ را روی تخت می چیدند که ما خانم ها تزئینشان کنیم.همانطور که با دارچین و به کمک شابلون، شله زرد ها را به نام مبارک ائمه مزین می کردم ب

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!