پارت صد و سی و یک :

***
بیمارستان در آن ساعت، شبیه ساختمانی بود که از شهر جدا مانده باشد. چراغ‌های طبقۀ همکف روشن بود؛ اما بیشتر پنجره‌ها در تاریکی فرو رفته بود. تابلوی سفید و آبیِ بیمارستان زیرِ باران برق می‌زد و نورِ چراغ‌های محوطه روی آسفالتِ خیس، تصویرِ کش‌آمده و بی‌قواره‌ای از ساختمان ساخته بود.
بوی تندِ الکل و مواد ضدعفونی‌کننده به صورتم خورد. صدای چرخِ برانکاردی از راهروی کناری می‌آمد و

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فخری

    0

    ممنون از رمان خوبت حنانه جون خدا قوت گلم 💚 🍀 💚 🍀 💚 🍀

    ۲۱ دقیقه پیش
کپی شد!