پارت ده :

«سراب»


تردید رو کنار گذاشتم و وارد مطب شدم.

هیچکس جز منشی نبود اونم انگار تازه رسیده بود.

سلام کردم و نوبت گرفتم، کنجکاوانه نگاهم میکرد و قطعا سوالش بود که چرا دوباره رفتم ولی هیچ چیزی نپرسید.

رفتم نشستم، میدونستم شیدا ...

در حال بارگذاری ادامه‌ی پارت هستیم. مشاهده ادامه‌ی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.

لطفا کمی صبر کنید ...

با تشکر از صبر و شکیبایی شما

کپی شد!