مثل تو مثل هیچکس به قلم مهسا خدایی
پارت صد و سی و سوم :
نفسم رو با حرص بیرون دادم و از جام بلند شدم. تصمیم گرفتم کاری کنم تا حواسم از اتفاقات اخیر پرت بشه. لپتاپم رو باز کردم و مشغول نوشتن رمان جدید شدم.
*********
زمان حال
لوسی رو توی بغلم جابهجا کردم و گفتم:
-دیگه بقیهشم که خودت میدونی.
حامد سرش رو تکون داد و گفت:
-همون جریان مهمونی و اینا!
سرم رو تکون دادم و به لوسی چشم دوختم. با چشمهای گرد شده و سیاهش به من زل زده بو
لطفا صبر کنید...
