کوه به کوه میرسد به قلم عاطفه لاجوردی
پارت دویست :
میان بهتم صدای او را شنیدم که در ادامه با حالتی دو به شک و معذب گفت:
- راستش اصلا نمیدونم باید از چی و کجا بگم؟!... یه حماقتی توی سن کم کرده بودم و با یه عشق و عاشقی احمقانه که نه خانوادهی خودم راضی بودن نه نه خانوادهی اون همه رو انداختم به دردسر!
مکث کرد و بعد خطاب به فائزه گفت:
-نمیخوام قصه بگم یا توجیه کنم، سالهاست دارم توی این عذاب میسوزم اما چارهای هم نداشتم... فائزه جان
لطفا صبر کنید...
