دست سوم به قلم زهرا صالحی (تابان)
پارت سی و دوم :
همانجا باید میایستادم. باید از آموزشگاه بیرون میرفتم. اما به جای آن، عجیبترین کار ممکن را کردم و جلوتر رفتم. صدای گیتار حالا واضحتر از همه صداها بود و از کلاس شماره سه میآمد؛ همان کلاسی که حامد بیشتر تمرینهای گیتار را آنجا برگزار میکرد.
دستگیره را گرفتم و در را باز کردم. کلاس خالی بود. گیتاری روی پایه قرار داشت و سیمهایش هنوز میلرزیدند، اما چیزی آنجا بود که بیشتر از خو
لطفا صبر کنید...
