ساختمان سایه به قلم هانیه پروین
پارت پنجاه و هفتم :
من، دو ساعت تمام در آن خانه تنها بودم. کمکم داشتم میپذیرفتم که عماد قرار نیست برگردد، اما صدای باز شدن در حیاط اینطور نمیگفت. از پشت پنجره دیدمش که تمام خریدها را به دست سالمش سپرده بود. فهمیدم درد دارد که صورتش درهم شده؛ با این وجود، از جایم تکان نخوردم. شانههایم را بغل کردم و به محقق شدن آرزویم چشم دوختم. در رویاهایم، عماد حلقه زن دیگری را حمل نمیکرد، نام من در شناسنامه مهرداد ک
لطفا صبر کنید...
