آواز صبح مشرقی به قلم دیبا کاف
پارت بیست و پنجم :
نوری که به چشمم میخورد و گرمایی که پوستم رو تب دار کرده بود انقدر عذاب آور بود که وادارم کرد چشم هام رو به هر ضرب و زوری بود باز کنم.
همه چیز پیش چشمم تار بود.
سرم سنگینی میکرد و تنم کوفته بود.
پلک زدم و سعی کردم تکون بخورم اما همون لحظه موجی از درد از پام تا شونه هام دوید و نفسم رو برید.
لب هام رو روی هم فشردم که صدای ناله ام درنیاد.
چند لحظه ای طول کشید تا تکه های اتفاقات
لطفا صبر کنید...
