پارت چهل و دوم :

صبحِ هشتمین روز بوسه‌ی نور گرفت از آفتابی که انگار یک خوابِ زمستانی را پشتِ سر گذاشته، لحافِ خاکستریِ ابرها را کم و بیش کنار زده و گرمای نگاهش به اهلِ زمین می‌رسید. صبح در این عمارت از اتاقی متعلق به یک مادر و پسر آغاز شد. ترنجی که بندهای کوله‌ی سیاه رنگی را روی شانه‌های حافظ انداخت. لبخندِ مادرانه و مهربانش به لطفِ آفتابی که قهوه‌ی روشنِ چشمانش را هم درخشش بخشیده بود روی لبانش غنچه ز

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت حافظ در رمان بالانس حافظ
تصویر شخصیت نوا در رمان بالانس نوا
تصویر شخصیت لاله در رمان بالانس لاله
تصویر شخصیت رامین در رمان بالانس رامین
تصویر شخصیت برزین در رمان بالانس برزین
تصویر شخصیت ترنج در رمان بالانس ترنج
آخرین نظرات ارسال شده
  • مهدیه

    0

    روند داستان و اتفاقات خیلی برام جذابه، اینکه همه چیز انگار خیلی منظم و دقیق اتفاق میفته و هر پارت یه حرفی برای گفتن داره نشون میده نویسنده چه حساسیت خاصی روی کارش داره و با چه دقتی داستان رو پیش میبره که واقعا.. هیچ ایرادی نمیشه گرفت، گل کاشتی معصومه، دنیای نویسندگی قطعا به تو نیاز داشته و داره✨

    ۳ هفته پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    فدای تو قشنگترین🥺🤍

    ۳ هفته پیش
  • مهدیه

    0

    واقعا بالانس تنها رمانیه که اینجا دنبالش میکنم، از همه لحاظ.. تاکید میکنم از همه لحاظ بهترینه، این حجم کیفیت کار رو فقط خانم ابدالی تو تونستی دربیاری؛ ایده، داستان، نگارش، شخصیت پردازی، هدفمندی تک تک جملات، توصیف اکت و استایل که ببین.. رسما سریال میبینی، بالانس بهترینه چون خود معصومه بهترینه😭🎀💅🏻

    ۳ هفته پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    یه منبعِ انرژی می بینم که از هر حرفِ قشنگش شاین میپاشه تو صورتِ من😭✨ لاوِ منی دیگه می دونی خودتم😭🤍✨

    ۳ هفته پیش
  • مهدیه

    0

    وقتی ترنج به حافظ گفت همه چی رو باید به منم یاد بدی واقعا نمیدونم.. شاید سیصدتا ناسزا سمت روح باباش راهی کردم که حتی نذاشت این دختر درس بخونه💔

    ۳ هفته پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    این زن از هیچی شانس نداشت..

    ۳ هفته پیش
  • مهدیه

    0

    بالاخره حافظ رفت مدرسه🥺✨ گودی فقط وقتی واسه ترنج روزشو تعریف میکرد🥺✨ چقد کیوت بوده این بچه که اونجوریم با نوا بدون هیچ حرفی از اون صمیمی شده و میخندونتش، چه حیف ولی.. حافظ و برزین میتونستن چه رفیقایی بشنا✨💔

    ۳ هفته پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    از اول تاثیر بودنش رو نوا رو نشون داد🥺✨ واقعاها... رامین انداختشون به جونِ هم وگرنه ترکیبِ رفاقتیشون قشنگ می‌شد.

    ۳ هفته پیش
  • مهدیه

    0

    واقعا چقدر خوب شد دوباره نوا رو دیدیم که بره پیش برزین✨ داشت دلم براش میسوخت که از همیشه تنهاتره نوا هم حافظ و پیدا کرده، البته خب.. تو آینده هم دیدیم برزین بچم تنهای تنهاس خودشه و یه برکه ست که دوسش داره و همدم باباشه🥺✨ دلم براشون تنگ شد، نیازمند اینم برزین با برکه بیاد تو قلبم باز🥺✨

    ۳ هفته پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    اتفاقا به زودی بهشون می‌رسیم لاو، از قشنگیجاتِ بالانسن✨

    ۳ هفته پیش
  • مهدیه

    0

    ولی خودمونیم با حرفش به رامین حال کردم😂🤝🏻 اصلا اون قیافه کج رامین که داشت توهین ترنج و هضم میکرد یکی از بهترین قیافه های کل تاریخ جوک بود قشنگ میشد زدش تو قاب ازش به عنوان جوک برتر رونمایی کرد😂 رفت که بره تو افق محو شه برزینم یادش رفت😂 کاش واقعا هم میرفتی تو افق که برنگردی رامیین

    ۳ هفته پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    رامین نمی‌دونم چطور بعد این حرف هنوز زنده مونده😂

    ۳ هفته پیش
  • مهدیه

    0

    جای ترنج بودم واقعا این هشدارای محبوبه رو جدی میگرفتم، کاش دیگه کنجکاو نشه یا سوالی نپرسه که نباید، کاش واقعا بچسبه به کارش و فقط بفکر خودش و حافظ باشه اون وسط محبتش هم نثار بچه ها میکنه، زن تمومش کن یه بزمجه همیشه بزمجه بوده با همه بزمجه بوده برا همه هم بزمجگی کرده این تموم چیزیه که کافیه بدونی😂😭

    ۳ هفته پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    مُردم😂😂😂

    ۳ هفته پیش
  • مهدیه

    0

    ترنج واقعا زن ساده ایه، بنظرم میاد هر رفتارش هم از روی احساس و رنجش برای دیگرانه؛ همون حرفش به رامین که نمیدونم بعدش اون چطور زنده موند طبیعتا باید خاک باغچشو با چنگال میریخت تو سر خودش😂 باز اونم سر رنجش بابت بی محبتی رامین بود ولی متاسفانه دقیقا همین داره رامینو میکشونه سمتش و برزین واضح متوجهه

    ۳ هفته پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    دقیقا... و متاسفانه همیشه هم سر هر مسئله‌ای خودش رو فدا می‌کنه! همین ویژگی‌هاش بدبختانه داره رامین رو می‌کشونه به سمتش.

    ۳ هفته پیش
  • مهدیه

    0

    واقعا دونستن همه چی همیشه نمیتونه به نفعت باشه، ترنج با اینهمه هشدار که محبوبه میده (هرچند ازش خوشم نمیاد ولی دمش گرم) دیگه واقعا باید قید اینو بزنه که کی چشه و چرا اینجوریه و قبلا کیا چطوری بودن، نهایت تاثیر ترنج همین خوب شدن حال نوا بود که نسبت به روز اول ازین رو شده اون رو، دیگه ادامه نده بهتره👀

    ۳ هفته پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    خودشون کنجکاوش می‌کنن می‌دونی🙄🍃

    ۳ هفته پیش
  • مهدیه

    0

    بله البته که همینطوره؛ بهارجان قطعا زن زیبا و خوش اخلاق و ساده دل و مهربونی بوده و بشدت هم به دل مینشسته و هیچی هم تو دلش نمیمونده فقطط.. تنها ایراد بهارجان متاسفانه رنج بردن از کمبود عقل بوده چون آخه کدوم آدم عاقلی میتونه بزمجه ای مثل رامین و دوست داشته باشه که بهار دوست داشته😒😂

    ۳ هفته پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    وای😂😂 واقعا این فکر کنم تنها سوالِ بالانسه که تا تهش هم بی‌جواب می‌مونه، که این زن عاشقِ چیِ رامین بوده دقیقا😂

    ۳ هفته پیش
  • میخک

    0

    سلام ممنون عالیه ولی عکسابه شخصیت داستان نمیخورن

    ۳ هفته پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    سلام عزیزم مرسی از نگاهت♡ عکسِ شخصیت ها تصورِ خودِ من ازشون هستن، شما می تونی اگه مثلِ تصورت نیست براساس توصیفاتِ بنده طورِ دیگه ای تصورشون کنی بانو^^

    ۳ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️