پارت سی و سوم :

تک به تک کلماتی که کیمیا در دل جملاتش به کار می‌برد، پرهامِ مبهوت را مبهوت‌تر از قبل می‌کرد.
پرهام، تکیه‌اش را از صندلی گرفت و قدری روی میز خم شد و با تعجب پرسید:
- چه تقاصی؟ اصلاً کدوم گناه؟
گفته‌اش، بغض را در گلوی کیمیا شکوفا ساخت.
سرش را پایین انداخت تا مبادا خیسیِ چشمانش برای پرهام قابل دیدن باشد. نمی‌دانست چرا جدیداً توانایی کنترل کردن خودش را نداشت! همچین که یاد تکه

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت کیان در رمان یادگار اولین مرگ کیان
تصویر شخصیت آذر - کیمیا در رمان یادگار اولین مرگ آذر - کیمیا
تصویر شخصیت عاطفه - النا در رمان یادگار اولین مرگ عاطفه - النا
تصویر شخصیت مژگان - نوشین در رمان یادگار اولین مرگ مژگان - نوشین
تصویر شخصیت عارف - پرهام در رمان یادگار اولین مرگ عارف - پرهام
تصویر شخصیت هاتف - پدرام در رمان یادگار اولین مرگ هاتف - پدرام
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سرو

    0

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    یعنی همین😁

    ۲۱ ساعت پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    دیگه...

    ۲۰ ساعت پیش
  • فرشته

    0

    دلم می خواست اونجا که هاتف لبخند زد به مژگان، بودم و یه سیلی می زدم تو گوشش تا نیشش رو ببنده😡

    دیروز
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    😂😂هاتف بدجوری رو مخمونه

    ۲۴ ساعت پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    باریکلا😂

    ۲۰ ساعت پیش
  • فرشته

    0

    عشق واقعی هرگز فراموش نمیشه، تا ابد ماندگاره❤️ فقط عشق عارف به آذر😍 بعد از یک قرن هنوز یادشه آذر قهوه تلخ می خوره😍❤️ آخ آخ، مُردم براشون😍❤️

    دیروز
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    وقتی روحت عاشق میشه نمیتونی فراموشش کنی

    ۲۴ ساعت پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    درسته👌🏻

    ۲۰ ساعت پیش
  • فرشته

    0

    آذر😭💔 گریه نکن، هم عارف هم ما دلمون کبابه برات😭💔 عارف، اصلا از خانواده شانس نیاوردی😭💔

    دیروز
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    به خدا😭💔

    ۲۴ ساعت پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    💔🥺

    ۲۰ ساعت پیش
  • فرشته

    0

    بهترین رمان دنیا❤️

    دیروز
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    ❤️❤️

    ۲۴ ساعت پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    ممنون

    ۲۰ ساعت پیش
  • فرشته

    0

    شاهکار مثل همیشه❤️

    دیروز
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    فدایت عزیزم

    دیروز
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    ♥️♥️

    ۲۰ ساعت پیش
  • Nargess

    0

    نه خوشم اومد پرهام داره یه قدمایی برمی داره باز قهوه تلخ سفارش میده 😂🥰🥰

    دیروز
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    این نشون می‌ده که عشقش بعد از صدسال هنوزم پابرجاست

    دیروز
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    از بس عاشقه که یادش نرفته همچین چیزی

    ۲۴ ساعت پیش
  • تی دا

    0

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    لعنت بهش :)

    دیروز
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    می‌بینی با این کاراش همه رو بدبخت کرد

    دیروز
  • نگار

    1

    گاهی با همین چیزای تلخ آدم شاد میشه مثل همین قهوه تلخی که پرهام یادش بود💙💙

    ۲ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    👌🏻👌🏻

    ۲ روز پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    چه تعبیر قشنگی بود نگار🥲

    ۲ روز پیش
  • نگار

    0

    قشنگی از خودتونه🥰💙💙

    دیروز
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    فدات بشم

    دیروز
  • نگار

    0

    خدا نکنه☺️💙💙

    دیروز
  • نگار

    2

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    عوضیِ سنگدل😭💔بمیرم برا دل عارف که خونه

    ۲ روز پیش
  • نگار

    0

    اره خیلی عوضی و سنگدل بودن💙💙

    دیروز
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    انگار نه انگار عارف داداششه💔

    ۲ روز پیش
  • مهدیه

    0

    والا کل خانواده یه جوری رفتار کردن با عارف که ادم شک میکنه عارف پسر واقعیشون باشه انگار بچه رو از تو جوب یا پرورشگاه گرفتن شاید واقعا داداش واقعیش نباشه که اینجوری رفتار کرده والا ادم با داداشش اینکارو نمیکنه باید خیلی لاشی باشی که ..😑

    دیروز
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    بچه‌ی خودشونه، عاطفه که هیچی، زورش به کسی نمیرسه، ارسلان و هاتفم دست به یکی کردن این وسط میمونه سمیرا که اونم دل داده به کارای ارسلان

    دیروز
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    سود و منفعت که این حرفارو نمی‌شناسه

    دیروز
  • نگار

    0

    اصلا این موجود می دونه داداش چیه💙💙

    دیروز
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    اگه میدونست وضعیت این نبود

    دیروز
  • نگار

    0

    موافقم👍👍💙💙

    دیروز
  • نگار

    2

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • نگار

    2

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • هلیا

    2

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    ولی ببینید هاتف چقدر مژگان رو دوست داره که بخاطرش...

    ۲ روز پیش
  • نگار

    1

    اره فکر نمی کردم همچین آدمی احساس داشته باشه💙💙

    ۲ روز پیش
  • مهدیه

    0

    چه حالی میده همین نوشین خانم تو جلد مژگان تو این دنیا بهش خیانت کنه بفهمه کارما وجود داره ولش کنه، همون زنی که اینهمه سنگشو به *** میزده

    دیروز
  • مهدیه

    1

    یا بفهمه همین بچه ای که نوشین حامله اس اصلا برا اون نیست قشنگ از شیش جا میسوزه تو این دنیاهم براش گرون تموم میشه عشق مضخرفش 😑

    دیروز
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    کلا میخوای پدرام نابود بشه به هر طریقی که شده😂

    دیروز
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    هوممم

    دیروز
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    سرنوشت براشون برنامه چیده که بهشون میرسیم کم‌کم😁

    دیروز
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    کاش

    دیروز
  • نگار

    0

    هاتف عوضی ترس این حرفاش که کسی قالبش بشه ولی خب آره میشه☺️💙💙

    ۲ روز پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    هاتف عاشقش شده

    ۲ روز پیش
  • مهدیه

    1

    حس میکنم این مژگانه همچین زن مظلومی نباشه احتمالا از نقشه هاتف و باباش خبر داره یا دستش تو یه کاسه اس باهاشون بالاخره زن هاتف شدن سود داره حس میکنم بیشتر برا مال منال هاتف نقشه داره تا اینکه واقعا دوسش داشته باشه ولی هاتف حتما خرش شده و عاشقشه ولی دو طرفه نیست عشقشون

    دیروز
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    میفهمیم که خبر داره یا نه ولی عشق‌شون دو طرفه‌ست، مژگانم هاتفو میخواد

    دیروز
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    ببینیم چی می‌شه دیگه

    دیروز
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    می‌سوزن دیگه تو آتیش، نیاز نیست ما حرکتی بزنیم :)

    ۲ روز پیش
  • مهدیه

    0

    ای کاش ارسلان و مادر هاتف اون موقع تو عکارت بودن کباب شدن بچه و معشوقشو میدیدن یا باهم به ملکوت اعلا می پیوستن انقدر که ازشون متنفرم خیره سرش مادر عارفم بود ولی یه جوری رفتار کرد انگار عارف از پرورشگاه گرفتن فقط هاتف پسرشونه سنگدلا😒

    دیروز
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    این خانواده در حق عارف خیلی بد کردن

    دیروز
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    💔💔💔

    دیروز
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    هاتف و ارسلان رو بنداز تو آتیش😂

    ۲ روز پیش
  • نگار

    0

    اره فقط اینا حقشو برن تو آتیش عین روباه حیله گرن💙💙

    دیروز
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    آذر گناهی نداره، هاتف کارش‌و خوب بلد بود💔

    ۲ روز پیش
  • نگار

    0

    اون اره بچم آذر گناه داره دلم براش خونه این هاتف خیلی عوضیه🤬💙💙

    ۲ روز پیش
  • مهدیه

    0

    ولی آذرم میتونست بهش شک کنه تعقیبش کنه ببینه با کی در ارتباط شاید میتونست ذات واقعی اونو ببینه ولی به نظرم اذر قربانی بود فقط و گناه داره اون از کجا باید میدونست که پسره همیچین عوضییه طفلک اذر حتما خیلی عذاب کشیده هیچ زنی نمیتونه از خیانت کسی که دوسش داره بگذره پس چیزی که اذر دیده یه خیانت ساده نبود

    دیروز
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    طفلی آذر چه بدونه هاتف کیه، مسعودم گول زدن چه برسه به آذر

    دیروز
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    هاتف نقشش رو خیلی خوب بازی کرد :)

    دیروز
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    طفلی آذر گول ظاهر‌ هاتف رو خورد‌ نمیدونست هاتف واسه چی بهش نزدیک شده

    ۲ روز پیش
  • نگار

    0

    اره دیگه بچم گول ظاهرشو خورد اگه میفهمید چه آدمیه اصلا از صد کیلومتریش هم رد نمیشد💙💙

    دیروز
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    به خدا

    دیروز
  • Nana

    0

    ای بابا هاتف چقد عوضیه که دوست داره برادرش چند هفته کما بمونه واسه پیش بردن نقشش

    ۲ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    ببینید چقدر این نقشه براشون مهمه دیگه...

    ۲ روز پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    فقط میخواد نقشه‌شون درست جلو بره

    دیروز
  • نگار

    0

    مرسی خوشگلا عزیز خودم واقعا خسته نباشید بازم مثل همیشه گل کاشتی مرسی ازتون ایشالله همینجور که با گذاشتن پارت های رمان دل ماها رو شاد میکنید خدا هم دل شما رو شاد کنه(یه لحظه عین این پیرزنان دعا نکردم؟)نه خدا واقعا مرسی شما با همین پارتایی که میزارید واقعا روح مارو شاد میکنید روحتون شاد دمتون گرم💙💙

    ۲ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    وای از دست تو😂😂

    ۲ روز پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    منم تشکر کنم ازت که پارت به پارت نظرات خوشگلتو واسه‌مون مینویسی نگار عزیز🥺

    ۲ روز پیش
  • نگار

    0

    خواهش میکنم این که وظیفمه ☺️💙💙

    دیروز
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    عزیزمی شما

    دیروز
  • ترنم

    1

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • مهدیه

    1

    آره نوشین همون مژگان تو صد سال پیشه

    ۲ روز پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    ✅️✅️

    ۲ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    بله :)

    ۲ روز پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    خودشه

    ۲ روز پیش
  • ترنم

    1

    هاتف چه عوضیه دو رویی هس..وای منفور ترین شخصیت رمانه

    ۲ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    ارسلانم هست تازه

    ۲ روز پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    واقعاااا

    ۲ روز پیش
کپی شد!