خود دیگرم به قلم آرزو شریفی
پارت چهل و سوم :
کیوان چراغ بالای تخت را روشن کرد و با جدیت پرسید:
- سارا تو چته؟
قبل از اینکه فرصت جواب دادن پیدا کنم داد زد
- بخدا بگی هیچی یه بلایی سر خودم میارم... چند روزه نگاهت، حرفات عوض شده، ازم فراری شدی، حق ندارم دست بهت بزنم
صدای بلندش باعث ریزش اشکهایم شد.
مشتی به دیوار بالای سرم زد
- همش دمت تو گریه است...
روبرویم نشست و با دست صورتم را بالا آورد. با دستش فکم را محکم گرفته بو
لطفا صبر کنید...
