بازی مات به قلم آرزو شریفی
پارت یازده :
از اینکه آراز از بد شدن حال دیشبش بی خبر بود کمی غمگین شد ولی خود را مقصر میدانست چون ازش خواسته بود تا فردا زنگش نزند تا بتواند روی درسش تمرکز کند. اینروزها دیگر مثل قبل به آراز احساس نزدیکی نمیکرد و این موضوع چندباری باعث اعتراض آراز شده بود.
آرنجش را روی چشمانش گذاشت و به خودش نهیب زد
- وقتی بیدار شدم از دلش در میارم... نمیخوام آراز رو از دست بدم
وقتی بیدار شد از بین تما
لطفا صبر کنید...
