نقش نهان به قلم آزیتا خیری
پارت بیست و یک :
این را نصرت با لحنی عصبی گفت و جناب معاون با تأسف سر تکان داد. خودکارش را بازی داد و با کمی تفکر پاسخ داد:
_این ماه رو استثنائا شاید بتونم کمکی کنم، اما امیدوارم این مشکل خیلی زود حل بشه.
نصرت نومیدانه سرش را پایین انداخت. بعد از سالها کارآفرینی و دریافت نشانهای متعدد کارآفرین نمونهی استان، حالا کارش به جایی رسیده بود که چشم امید به مساعدت سازمانهای دولتی استان داشت.
مدتی
لطفا صبر کنید...

زهره
0سلام نویسنده جان ممنون از قلم زیباتون موضوع رمان خیلی جذابه خداقوت