نقش نهان به قلم آزیتا خیری
پارت هشتم :
راشد قدم دیگری جلو رفت و با لحنی تند گفت:
_فعلا که نیست. نَجُستیمش. شما برو الآن...
نصرت میان حرف او با تعجب تکرار کرد:
_برم؟! کجا برم مرد حسابی؟ گمون کردی بابت دخترم اومدم اینجا؟
پوزخند زد:
_نگار بختش بلند بود که پسر خ ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما
لطفا صبر کنید...
