پارت دوم :

نصرت محکم و طولانی چشم‌هایش را بست و سعی کرد نفس بکشد، اما چیزی که از حلقش بیرون ریخت خرخر خشمگینی بود که نشانی از زندگی نداشت.
تماس را قطع کرد و با قدم‌های بلند به سوی جایگاه عروس رفت. عاقد ایستاده بود و داشت با یکی از اقوام حرف می‌زد. نصرت نگاهی به نگار انداخت. دیدن غم آن چشم‌های سایه‌خورده آن‌هم از زیر تور برای او که عمری را پای بزرگ کردن این بچه گذاشته بود، کار سختی نبود.
به سوی عاقد رفت و همزمان شنید که پیرمرد با لهجه‌ای بین عربی و فارسی گفت:
_من‌که فرار نمی‌کنم مومن... نشانی‌مو دارین. داماد هر وقت آمد خبرم کنین بیام محرم‌شون کنم.
مرد خواست حرفی بزند، اما نصرت مهلت نداد. با لحنی اخم‌آلود گفت:
_زحمتت شد حاجی... اباذر بپر حاجی رو برسون منزل...
با حرفی که او زد همهمه میان جمعیت پیچید. نصرت نگران دخترش بود. نگاهی به ثمر و آناهیتا انداخت و دو دختر با حالی نومید به سوی نگار رفتند. زنی میان‌سال به عربی طعنه زد:
_چوب خداست دختر! به پسر من گفتی نه که گیر مار غاشیه بیفتی!
توان نگار سر آمد. از روی صندلی بلند شد. تورش را کنار زد و بی‌توجه به آناهیتا و ثمر که به دنبالش پا تند می‌کردند به سوی دروازه‌ی باغ شروع به دویدن کرد.
نصرت خشمگین بود و آن لحظه اشک‌های نگار هم آتش به جانش زد. برای همین ملاحظه و تعارف را کنار گذاشت و رو به جماعتی که انگار حرف و بحث‌شان جور شده بود، به عربی گفت:
_یاالله... العرس خلّص! (عروسی تمام شد) تفضل روح (تشریف ببرید)!
عرق از سر و صورتش شره می‌رفت. حرف‌ها و کنایه‌ها را می‌شنید، اما آن لحظه چیزهای مهم‌تری بود که باید جفت‌وجورشان می‌کرد.
میان جمعیتی که با اخم و کنایه باغ را ترک می‌کردند، او بازوی زهیر را گرفت و شتاب‌زده گفت:
_خودت این‌جا رو سامون بده. من باس برم!
زهیر گیج بود؛ مثل همه‌ی آنانی که امشب آمده بودند تا انتخاب دختر سخت‌گیر نصرت را ببینند و باور کنند همسر پرنسسی که به ناز نصرت بزرگ شده، همان تافته‌ی جدابافته‌ایست که دخترک به‌خاطرش دست رد به سینه‌ی همه‌ی خواستگارانش زده بود، اما زهی خیال باطل!
داماد پای خطبه ننشسته یک‌تنه گند زد به اعتبار نصرت و آبرویش را برد.
نصرت پشت فرمان لکسوس نشست و بی‌توجه به مهمانانی که با لباس شب و شینیون و جواهر سوار ماشین‌هایشان می‌شدند، پایش را گذاشت روی گاز.
از کوچه‌باغ خارج شد و اندکی بعد توی خیابان افتاد. همزمان روی شماره‌ی صیاد کوبید، اما مردک بی‌بته خاموش بود. روی نام پدرش کوبید و بوق دوم به سوم نرسیده، حردانی با دستپاچگی جواب داد:
_یاالله نصرت‌خان... منم مثل شما پی‌شم، اما به جان خودش قسم هنوز نجستمش!
صدای نصرت بالا رفت:
_برای من آسمون ریسمون نباف راشد... اون‌وقتی که پاشنه‌ی در خانه‌ی ما رو از جا کنده بودین بهت گفتم دختر من لقمه‌ی گلوگیریه برا پسرت؛ گفتم یا نگفتم؟!
_ها گفتی، اما چرا از همین اول داری همه چی رو سیاه می‌بینی؟ صیاد دلش گیر دخترته، الآنم اگه می‌بینی من نگرانم برا اینه که از صبح ازش خبری ندارم. می‌شنفی؟ ضجه‌ی مادر و خواهراشه... فکری شدن نکنه بلایی سرش اومده باشه.
نصرت به تلخی پوزخند زد و بی‌ملاحظه جواب داد:
_بادمجون بمو آفت نمی‌زنه... گیرش آوردی به من زنگ بزن حردانی، چون اگه خودم پیداش کنم به‌خاطر بی‌ادبی امشب بلایی سرش می‌آرم که مرغای کارون به حالش زار بزنن!
موبایل را روی صندلی انداخت و در اتوبان سرعت گرفت.
*
نشسته بود سر کاسه و زور می‌زد. دلش پیچ می‌خورد؛ به سیاق این مدت، اما دریغ از یک نخود که دفع کند!
همان وقت چراغ قرمزی که بالای در مستراح بود، شروع به چشمک زدن کرد. با سر و صورتی که به عرق نشسته بود، به چراغ هشدار نگاه کرد و خشم‌آلود غر زد:
_اَی تف به گورت بچَه! این‌جام ولمان نَمِکنی؟
آفتابه را برداشت و اندکی بعد پیژامه‌اش را بالا کشید. حال ناجوری داشت. اگر با خودش بود که تا سحر همان‌جا چمباتمه می‌نشست و تقلا می‌کرد، اما در را که گشود با نوردخت چشم‌درچشم شد. ابروهایش به‌هم گره خورد. پا کف حیاط گذاشت و همان‌وقت نوردخت با چندش نق زد:
_اه... یه تهویه این‌جا بذارین... بو گندش حالمو به‌هم می‌زنه!
رستم از میان حیاط به سوی او چرخید و به تندی جواب داد:
_تهمتَ چیَه به من مِزنی بچَه؟ من اَیَه مِتانستم عین آدم برم مستراح که الآن وضعَ روزِم این نبود!
سودی از آشپزخانه که بیرون می‌آمد، نگاهی به در و دیوار انداخت و با صدایی که سعی می‌کرد بالا نرود، تشر زد:
_بسَه آبرومان رفت. چیَه‌س هر نوبَه دم درَ توالت بو گندَ مستراحَ گردن هم مِندازیتان!

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت دیروز تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت خانواده آقا رستم در رمان نقش نهان خانواده آقا رستم
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!