پارت صد و شصت و سوم :

چقدر مست و ملنگ شده بود و بنده ی غریزه که وجود یک زن توی خانه اش حالش را تا به این حد به هم می ریخت.اخر این موجود مونث یک دختر جذاب بود که یک شب کنارش خوابیده بود و از وجود هم لذت برده بودند.مگر می شد شب پیش را فراموش کند؟ان بوسه ها و بدن نرم و لبهای خیس و شیرین افسون.اب دهانش را به زور قورت داد.اینطوری نمی شد،باید داوود را صدا می زد که کمکش کند.داوود برای اینکه آنها با هم راحت باشند،توی خانه ا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    1

    چطور شب قبل یادش نبود وابستگی میاره؟

    ۱ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    نه دیگه فکر می کرد نمیاره😁💪😄😂

    ۱ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️