مسلک به قلم پریسا حصیری
پارت بیست و هشتم :
مهوا متحیر نگاهش را به دخترک می دوزد، دخترک قد بلند با موهای لخت بلوند!
بیش از اندازه شیک و پیک بود، آنقدر که بوی عطر گران قیمتش در این فضا پیچیده بود!
توماج چشم روی هم می گذارد و با خشم بر می خیزد.
پوست صورت آنقدر از شدت فشار قرمز شده بود که رگ های نبض دار پیشانی اش بومب بومب می کوبیدند!
به سمت سونا بر می گردد:
_تو اینجا چه غلطی می کنی؟ تعقیبم می کنی؟
سو
لطفا صبر کنید...
