کابوس واقعی به قلم زهرا زارعی
پارت بیست و یک :
حالا منظور از حرف محافظی که گفته بود؛ موحد خواهرش را تنها نمیگذارد و وسواس عجیبی روی او دارد را فهمیدم.
با دیدنم سلام کرد و من هم جوابش را دادم. دستش را دور کمر آن دختر چشمرنگی حلقه کرد و دختر با هیجان به او چسبید. یعنی چه نسبتی باهم داشتند؟!
همتا که نگاه من را دید، برای اولین بار توضیح داد:
« پناه جان همسر حامی برادرم هستند.»
ابروهایم بالا پرید. پس موحدها هم ازدواج میکنند
لطفا صبر کنید...
