پارت بیست و یک :

حالا منظور از حرف محافظی که گفته بود؛ موحد خواهرش را تنها نمی‌گذارد و وسواس عجیبی روی او دارد را فهمیدم.
با دیدنم سلام کرد و من هم جوابش را دادم. دستش را دور کمر آن دختر چشم‌رنگی حلقه کرد و دختر با هیجان به او چسبید. یعنی چه نسبتی باهم داشتند؟!
همتا که نگاه من را دید، برای اولین بار توضیح داد:
« پناه جان همسر حامی برادرم هستند.»
ابروهایم بالا پرید. پس موحدها هم ازدواج می‌کنند

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!