پارت هشتاد و سوم :

درسته که بین ما دشمنی وجود داشت، ولی گذشته ی تاریکی که داشتیم رو فقط خودمون می دونستیم.
درسته...چیزی که ما تجربه کرده بودیم خیلی فراتر از تاریک بود. اینکه یه نوجوون هفده هجده ساله همچین چیزهایی رو تجربه کنه...اینکه مثل آرون برای یک سال بدنش توسط شخص دیگه ای تسخیر بشه...یا مثل فرجام مدت ها توی یه سلول تاریک شکنجه بشه. یا مثل من، که سر شیدا رو جلوی چشم هام بریدن.
اینها زخم هایی بود که با ه

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آیرا

    0

    واقعا خیلی رمان قشنگیه ممنون بابت این رمان زیبا ❤❤

    ۲ ساعت پیش
  • آمنه

    0

    عالی بود ولی خدایی حق رو به ترنم میدم اخه من اگه خندم بگیره حتی دعوا کردن با من باعث تموم شدن خندم نمیشه البته کم پیش میاد اینطور بخندم خدایی من رو یاد خنده هام انداختید لبخند همیشه میزنم فقط برای اینکه بگم حالم خوب هست و هیچ کسی مثل من خوشحال نیست ولی خنده از ته دل رو خیلی وقت فراموش کردم کی هست

    ۲ ساعت پیش
  • نیلوفر آبی

    0

    خیلی عالی بود ممنون خسته نباشید واقعا زیبا بود این پارت

    ۵ ساعت پیش
کپی شد!