جادوگر به قلم دینا قاسمی
پارت هشتاد و سوم :
درسته که بین ما دشمنی وجود داشت، ولی گذشته ی تاریکی که داشتیم رو فقط خودمون می دونستیم.
درسته...چیزی که ما تجربه کرده بودیم خیلی فراتر از تاریک بود. اینکه یه نوجوون هفده هجده ساله همچین چیزهایی رو تجربه کنه...اینکه مثل آرون برای یک سال بدنش توسط شخص دیگه ای تسخیر بشه...یا مثل فرجام مدت ها توی یه سلول تاریک شکنجه بشه. یا مثل من، که سر شیدا رو جلوی چشم هام بریدن.
اینها زخم هایی بود که با ه
مطالعهی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۱ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
آمنه
0عالی بود ولی خدایی حق رو به ترنم میدم اخه من اگه خندم بگیره حتی دعوا کردن با من باعث تموم شدن خندم نمیشه البته کم پیش میاد اینطور بخندم خدایی من رو یاد خنده هام انداختید لبخند همیشه میزنم فقط برای اینکه بگم حالم خوب هست و هیچ کسی مثل من خوشحال نیست ولی خنده از ته دل رو خیلی وقت فراموش کردم کی هست
۲ ساعت پیشنیلوفر آبی
0خیلی عالی بود ممنون خسته نباشید واقعا زیبا بود این پارت
۵ ساعت پیش
لطفا صبر کنید...

آیرا
0واقعا خیلی رمان قشنگیه ممنون بابت این رمان زیبا ❤❤