پارت هشتاد و دوم :

احساس کردم شیرینی شکلات تا معده ام رو سوزوند؛ نفسم رو نگه داشتم، صدام رو صاف کردم و به پسری با قد بلند و هیکل ورزیده خیره شدم. مبین....
آخرین کسی که فکر میکردم اینجا ببینم خودش بود، آخرین باری که دیدمش، وقتی بود که با آوش بین آدمای آرون گیر افتادیم، اون ترسوی لعنتی حتی حاضر نشد برای نجات دادن ما تلاشی بکنه.
نگاهش که به من افتاد سری تکون داد و جلو اومد:
-سلام.
می خواستم بگم سلام و

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مهدیس

    0

    مثل همیشه عالی بود خسته نباشید 🩵🩷

    ۳ هفته پیش
  • نفس

    0

    مرسی بابت پارت زیبا بود لطف کردی

    ۳ هفته پیش
  • نیلوفر آبی

    0

    خیلی قشنگ بود ممنون خسته نباشید واقعا خدا قوت

    ۴ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️