پارت هشتاد و دوم :

احساس کردم شیرینی شکلات تا معده ام رو سوزوند؛ نفسم رو نگه داشتم، صدام رو صاف کردم و به پسری با قد بلند و هیکل ورزیده خیره شدم. مبین....
آخرین کسی که فکر میکردم اینجا ببینم خودش بود، آخرین باری که دیدمش، وقتی بود که با آوش بین آدمای آرون گیر افتادیم، اون ترسوی لعنتی حتی حاضر نشد برای نجات دادن ما تلاشی بکنه.
نگاهش که به من افتاد سری تکون داد و جلو اومد:
-سلام.
می خواستم بگم سلام و

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۵ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نیلوفر آبی

    0

    خیلی قشنگ بود ممنون خسته نباشید واقعا خدا قوت

    ۵ ساعت پیش
کپی شد!