پارت صد و بیست و هشتم :
هوا در مطب سنگین و روشن بود؛ روشنیِ بیروحِ لامپهای مهتابی که به دیوارهای رنگورو رفتهٔ کرمی میجهید و بویِ مخلوط الکل و عرقِ نارنج از آن تهنفَسها به مشام میرسید. صندلیهای فلزیِ سرد یکی بعد از دیگری قد کشیده و تنها دو یا سه نفر با نگاهی خسته به درِ بستهٔ اتاقِ دکتر خیره بودند که هراز گاهی با صدای خشخشی باز میشد و اسمی را میبلعید.
کنارِ پنجره نشسته بودم؛ به باغچهٔ خشک و
لطفا صبر کنید...

توت فرنگی
0چه پسر خوشتیپی خداروشکر اوضاعشون داره رو به بهبودی میره👏🏻