آلوده به ابلیس به قلم آوا موسوی
پارت صد و سی و نهم :
* * * * *
با سر ناخنهایم چند بار به لیوان بزرگ شیک نوتلای میان دستانم کوبیدم. ایستاده پشت پنجرههای بزرگ عمارت، از پشت شیشههای تمیز و صیقلی به بیرون زل زده بودم.
با چشمانی مبهوت و ناباور بیرون را مینگریستم. دستم را بالا بردم و خیره به همان نقطهای که هوش از سرم پرانده بود، انگشتم را روی شیشه کشیدم.
چطور باید احساسم را در چنین لحظهای توصیف میکردم، وقتی که خودم هم متوجه نبو
مطالعهی این پارت حدودا ۱۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
آیسا
6جای یاشار واقعا خالیه آوا آرزو به دلمون نزار بیارش😭
۴ ساعت پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
الان بیاد تو این شلوغی مرگش حتمیه
۴۷ دقیقه پیشریحانه
1بی انصاف حداقل این یه تیکه رو تمام میکردی الان من باید یک هفته ک واسه من حکم یک سال داره رو صبر کنم؟ آواا آواا😭😭💔💔
۳ ساعت پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
کل این تیکه همین بود
۴۹ دقیقه پیشنرگس
1چقدر این پارت باب دلم بود🤌😂
۱ ساعت پیشDina
2گلایی ک براش کاشتهه😭😭🤧
۲ ساعت پیشDina
1حتی حسادت کردنشم متفاوته😭🛐
۲ ساعت پیشآتاناز
1آوا تو بی نظیری عاشقتم دختر
۲ ساعت پیشنیلو
1عزیزم= گلدون+ جا سیگاری🤣🤣
۲ ساعت پیشنیلو
1پارت آرومی بود😂✨
۲ ساعت پیشنیلو
2حس میکنم این دیلن بچه ی خوبیه😂 جوری که تارا براش یاد آوری میکنه با شیشه شکم تئو رو زخمی کرده🤣🤣
۲ ساعت پیشنیلو
1چه قشنگ داشت بهش فحش یاد میداد که تئو رسید🤣🤣
۲ ساعت پیشنیلو
1رز بنفش براش کاشته😭🛐✨
۲ ساعت پیشنیلو
1تئو کیف کش🤣🤣 اصلا ابهت دستکشی به کلی نابود شده🤣🤣
۲ ساعت پیشالی
1چقد جدی داشت بهش فحش یاد می داد منو بگو با دقت می خوندم ببینم چه جمله ای میگه .اصلا فکرشو نمیکردم
۲ ساعت پیش؟؟؟
2یک درصد هم شک نکردم تارا میخاد بهش فحش یاد بده آخه تارا و کمک ؟
۳ ساعت پیش
لطفا صبر کنید...

زهرا
1واکنش تئو خداس می خنده میگ از وقتی با این میپری وحشی شدی 😂