آشوب به قلم حدیث بلیار
پارت هشتاد و سوم :
یکی از مأمورها که از بازوش گرفته بود و داشت به طرف ماشین پلیس هدایتش میکرد، رو به اون یکی مأمور کرد و گفت:
- بگین دوربینها رو یه دور دیگه چک کنن.
- چشم قربان.
کجا داشتن میبردنش؟
نکنه...نکنه بهش مظنون شده بودن؟
اَه، این دیگه چه سوالیه من میپرسم؟
خب معلومه که بالاخره میاومدن سراغ مهراب، اونم درحالی که تمامی شواهد و مدارکِ موجود بر علیه این شیطان بود.
البته که خو
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

حدیث بلیار | نویسنده رمان
👌🏻😁
دیروزدشمن خونی عوضی اعظم
1چرا حس میکنم از اولش که داشت اتاقو میگشت مهراب داشته نگاش میکرده !؟ یا از قبل میدونسته اینجوری میشه اگر هم مدرکی بوده برداشته !؟
۲ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
متوجه خواهیم شد
۲ روز پیشدشمن خونی عوضی اعظم
1با اینکه متفرم از عوضی اعظم ولی پارت باحالی بود ، خوشم اومد 😂😂
۲ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
😂😂❤️
۲ روز پیشفاطیما
1وایی🤣🤣 فقط دوتا چشمم🤣 تشکر از نویسنده عزیز🥰
۲ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
قربانت، پارت هدیه هم ارسال کردیم☺️ میتونی مطالعه کنی
۲ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
😂❤️
۲ روز پیشلیلا
0یعنی ی آدم چقد میتونه عوضی کثافت لاشی باشه..فحش آزاده یان حدیت جون یعنی همچین دلم میخواد به مهرابو فحش بارون کنم که نگو یکم از عرفان یاد بگیر ببین چه بچه خوبیه
۳ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
ولی خدایی باحال بود این پارت😂نبود؟
۳ روز پیشلیلا
0ای مهراب لاشی آره بود
۲ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
🤦🏻😂
۲ روز پیشنگار
1عالی بینظیر اصلا آخرش آنقدر خندیدم مرسی حدیث جونم🥰💖💙💙
۳ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
قربون خندهتون❤️
۳ روز پیشنگار
0فدات بشم من خوشگلم🥰💙💙
۲ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
خدا نکنه
۲ روز پیشNana
0وای فک کن دو تا چشم روی *** چه حس بدی.. خوب کردی انگشتتو فرو کردی تو چشمش یه ذره دلم خنک شد
۲ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
😂😂🤦🏻
۲ روز پیشابی
0اره هدیه هدیه هدیه 🎁
۳ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
بخاطر تو پارت هدیه دادم ابی😂
۲ روز پیشابی
0اره ارع. هدیه هدیه هدیه 🎁
۳ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
ارسال ارسال ارسال شد❤️
۲ روز پیشلیلا
0تازه از زندان چجوری آزاد شد همونم انقد سریع تازه خوشحال بودم..خوشحالی به ما نیومده ☹️☹️
۳ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
منتظر پارت بعدی باشید، احتمالا فردا هدیه داشته باشیم
۳ روز پیشآمنه
0از همین راه دور بوس براتون که پارت هدیه میدید
۳ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
قربونت برم ♥️💋
۲ روز پیشماهی
1واقعا از دست این مهراب اون دوتا خوشگل گرد 😂😂 هعیی من اول مهراب رو دوست داشتم اما خب وقتی ژیلا خانم رو کشت دیگه دوسش ندارم حالا بازم باید ببینیم چیکار میکنه
۳ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
روانیه بخدا😂آره یکمی صبور باشید شاید نظرتون تغییر کرد😉
۳ روز پیشآمنه
0والله با هر رفتاری مشکل نداشته باشم با *** کردن و حتی انتقام گرفتن رو با *** یک زن پیر میبینه رو قبول ندارم ای کاش از مردونگی افتاده باشه و آشوب باردار نشه
۳ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
آره کاش باردار نشه...
۲ روز پیشاَسماء
1وای که این مهراب چه عوضی و رو مخه من همیشه شخصیت های منفی رو دوست دارم ولی اصلا از اولش با مهراب حال نکردم
۳ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
شاید در آینده نظرتون عوض شد
۳ روز پیشاَسماء
0یعنی امکانش هست که مهراب عوض شه و آشوب هم نظرش برگرده نسبت بهش
۳ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
امکان همه چیز هست :)
۲ روز پیشآمنه
0به والله یعنی تموم شدن پارت و توی خمار موندن یک حالی داره و جواب کامنتها خماری دیگه ای داره من که سعی میکنم زیاد پیگیر نشم اما کو گوش شنوا
۳ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
پارت هدیه ارسال شد عزیزم
۲ روز پیشآمنه
0حالا بیاییم ببینیم بارداری حتمی شد اخه شیطان هم فکر کنم دستگیر بشه ولی این بشر گرچه معلوم نیست کی هست دستگیر نمیشه
۳ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
دستگیر که شد ولی چهارساعت بعد دوباره برگشت😂باید ببینیم موضوع چیه توی پارت بعدی
۳ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
پارت بعدی رو مطالعه کنید😉
۲ روز پیشفاطمه
0وای این دیگه خیلی تخیلی شد ولی آشوب جان ای کاش با یه چیز تیز میزدی از چشمش تا چشمش در بیاد پسرک شارلاتان هیز 👺
۳ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
رمانمون تخیلیه عزیزدلم
۳ روز پیش
لطفا صبر کنید...

فاطمه ❤️
1چشم چرونی رو هم باید به القابش اضافه کنم پسره ی.. خیلی باحال بود هرچند می دونم وقتی ازش تعریف کردم از چشم دراومده 💜💜😁😁