ساختمان سایه به قلم هانیه پروین
پارت پنجاه و سوم :
تردید کردم.
- برو بزرگتو صدا کن خانم! صاحاب نداره این خرابشده؟
انگشتهای لرزانم را مُشت کردم. کسی زیر کفشهایم چسب ریخته بود که تکان نمیخوردم. خط محوی بین ابروهای عماد افتاد. انگار بین ما دونفر، او آبِ راکد درون تُنگ بود و من، دریای طوفانزدهای که از عصای موسی، بینصیب مانده. به حرکت سریع لبانش زل زدم:
- من اینجام، طوریت نمیشه.
این را درست زمانی زمزمه کرد که مهرداد،

لطفا صبر کنید...

رها
0خیلی پارت کمی بود دلم میخاد بدونم حس عماد به مائده چیه