پارت پنجاه و سوم :

تردید کردم.
- برو بزرگتو صدا کن خانم! صاحاب نداره این خراب‌شده؟
انگشت‌های لرزانم را مُشت کردم. کسی زیر کفش‌هایم چسب ریخته بود که تکان نمی‌خوردم. خط محوی بین ابروهای عماد افتاد. انگار بین ما دونفر، او آبِ راکد درون تُنگ بود و من، دریای طوفان‌زد‌ه‌ای که از عصای موسی، بی‌نصیب مانده. به حرکت سریع لبانش زل زدم:
- من اینجام، طوریت نمیشه.
این را درست زمانی زمزمه کرد که مهرداد،

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۵ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • رها

    0

    خیلی پارت کمی بود دلم میخاد بدونم حس عماد به مائده چیه

    ۱۵ ساعت پیش
  • هانیه پروین | نویسنده رمان

    ایشالا پس فردا

    ۱۳ ساعت پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️