پارت نود و سوم :

دست های بسته ام رو از بین طناب ها مشت کردم و به سردی نگاهش کردم.
- یه زمانی زندگی با تو برام معنا داشت...
اما من دیروز تنها رابین و دفن نکردم، تو هم برام مردی و به فراموشی سپردمت!
دیگه هیچ چیز بین ما عوض نمیشه و تا همیشه برام غریبه باقی می مونی...
پلک هاش رو برای ندیدن حالت مصمم چشم هام با کلافگی روی هم فشار داد و عصبی از سر جاش بلند شد.
- تا هر وقت خسته شدی این حرف ها رو تکرار کن؛

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • مینو

    0

    ممنونم که منتظرمون نمیذاری فاطمه جانم و هر شب به موقع پارت میذاری

    ۳ ساعت پیش
  • مینو

    1

    اریک چقد عاشق شده که نه به نگاه آیرین بلکه به دیدن قسمتی از صورتش هم قانعه😔آخ از غم عشق😔

    ۳ ساعت پیش
  • مینو

    1

    عالی بود ولی کاش طولانی تر بود😔

    ۳ ساعت پیش
کپی شد!