بها به قلم فاطمه عبدالله زاده
پارت نود و سوم :
دست های بسته ام رو از بین طناب ها مشت کردم و به سردی نگاهش کردم.
- یه زمانی زندگی با تو برام معنا داشت...
اما من دیروز تنها رابین و دفن نکردم، تو هم برام مردی و به فراموشی سپردمت!
دیگه هیچ چیز بین ما عوض نمیشه و تا همیشه برام غریبه باقی می مونی...
پلک هاش رو برای ندیدن حالت مصمم چشم هام با کلافگی روی هم فشار داد و عصبی از سر جاش بلند شد.
- تا هر وقت خسته شدی این حرف ها رو تکرار کن؛
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

مینو
0ممنونم که منتظرمون نمیذاری فاطمه جانم و هر شب به موقع پارت میذاری