پارت چهل و دوم :

کمی از کرم مرطوب‌کننده‌ را پشت دست ریخت و آرام روی انگشت‌ها و مچ پخش کرد. بوی ملایمِ گل در فضای اتاق پیچید. دستش را پشت دست دیگرش مالید و نگاهش را به عکسِ دونفره‌اش با همسرِ عزیزش دوخت. چه کار می‌توانست بکند تا او کارش راحت‌تر شود؟! چطور می‌توانست باری از روی دوشش بردارد؟ چطور می‌توانست به بزرگمهرِ جانش کمک کند تا بتواند کمی نفس لرزانش را با راحتی بیرون بدمد؟
پلک زد، حلقه‌ی ازدو

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
میخوای سهمی داشته باشی؟

سلام عزیزم. من نسترن جوانمرد نویسنده این رمان هستم. رمان رو رایگان کردم و به جای پرداخت حق عضویت، خواستم هر کدومتون در توانتون هست از 1000 تومان تا هر مبلغی که میتونید به حساب محک واریز کنید. با پرداخت آنلاین از طريق تمامى كارت‌هاى عضو شتاب، سهمی در تامین هزینه دارو و درمان کودکان مبتلا به سرطان داشته باشید و قهرمان‌های كوچك محک را تا رسیدن به سلامتی همراهی کنید.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سعادت

    0

    کاش ماهور هرچه زودتر با این قضیه کنار بیاد

    ۴ روز پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    امیدوارم

    ۳ ساعت پیش
  • مارال

    0

    چه حس تلخیه وسط دوتا احساس امیدوارم ماهور با خودش کنار بیاد و به برادراش اجازه بده عشقشون رو نشون بدن

    ۶ روز پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    واقعا سخته... بالاخره میشه چیزی که باید بشه

    ۳ ساعت پیش
  • زهرا

    1

    چقدر آذر به آدم آرامش میده اصلأ آذر خود آرامش 🌱❤️😘🙏👌

    ۷ روز پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    اصلا آذر خود خودِ جنس

    ۶ روز پیش
  • راحیل

    1

    عزیزم ماهور مظلومم🥺🥺 چقدر غم انگیز بود این پارت ماهم گریمون گرفت

    ۷ روز پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    🥺🥺 قربونِ اشکاتون

    ۶ روز پیش
  • ترنم

    0

    بعضی وقتا میگم آذر فرشته ست؟آخه خیلی رفتارش خوبه با همه،الان هرکی بود از پیدا شدن جگرگوشه همسرش و خواهر شوهرش ناراحت و عصبی میشد ولی این مرهمه رو دردای این خانواده

    ۷ روز پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    آذر واقعا یه فرشته‌ی آسمونیه، آرامش و انرژی زنانه‌ش صد هیچ کارو درمیاره

    ۶ روز پیش
  • ترنم

    0

    ماهور چاره نیس باید باور کنی و قبول کن اونا از هرچیز خطرناکی دور نگهت میدارن و مواظبتن

    ۷ روز پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    ماهور جان قبول که نکنی رفته توی پاچه‌ت 😂💔

    ۶ روز پیش
  • ترنم

    1

    بزرگمهر چقد قشنگه..هم حواسش پی برادرش بود هم خواهرش کلا این پسرا بچگی نکردن که💔

    ۷ روز پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    پسرا توی همون سنِ کم مرد شدن...

    ۶ روز پیش
  • ترنم

    1

    منم ماهور..هروقت آذر تو پارتی نقشش پررنگ میشه ناخودآگاه آرامش میگیرم

    ۷ روز پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    مسمسمسمسمسس 🥺🥺

    ۶ روز پیش
  • ترنم

    1

    واقعا الان نگاه میکنم خیلی سختی کشیدن..بی *** بودن و هردوشون آسیب دیده اما پناه همدیگه بودن و بزرگمهر واقعا ستودنیه که خودشو به اینجا رسونده

    ۷ روز پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    واقعا باید سجده کرد برای سالم بودنشون ✨️✨️✨️

    ۷ روز پیش
  • ترنم

    1

    واقعا بزرگمهر با وجود آذر زندگی رو بُرده😭✨

    ۷ روز پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    بزرگمهر صد هیچ جلوئه...

    ۷ روز پیش
  • ترنم

    1

    چقد پارت غم انگیزی بود دلم براشون کباب شد😢💔

    ۷ روز پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    💔💔🥺

    ۷ روز پیش
کپی شد!