پارت پانزده :

نزدیکی‌های ظهر بود و خورشید وسط آسمان آبی لندن، می‌درخشید. دست کاترین تا آرنج در پاکت پاپ‌کرن فرو رفته و آب دهان‌اش روی مبل سرمه‌ای رنگ ریخته بود؛ که با صدای شکستن شیشه شوک‌زده از جا پرید. دستش را سمت چپ پیراهن مشکی رنگ‌اش گذاشت و نفس نفس زد. نگاهی به اطراف انداخت و کلارا را دید که در آشپزخانه مشغول درست کردن صبحانه است و با افسوس به ظرف و تخم‌مرغ‌هایش که شکسته و منظره‌ی منزجرکننده

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میرا

    0

    فردا پارت داریم؟

    ۳ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️