پارت هشتاد و هفتم :
نگاه مشکوکم روش بود و برای همین آروم خندید و گفت: خب باشه. یه روز که شرایط بهتر شه با هم میریم.
آروم سر تکون دادم و دیگه حرفی نزدم. همونطور که بیرون رو نگاه میکردم به یاد حرف یکی از معلمهام افتادم...
میگفت: " هر وقت، و نسبت به هر آدمی که براتون مهمه، خواستید کاری رو بکنید و ترسیدید با انجام دادن اون کار، اخلاق طرف عوض بشه، یا کاری که ازش میترسید رو بکنه، اتفاقا به جای منع کردن
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

صبا سروین | نویسنده رمان
نه ولی خب دوسش هم داره
۲ ماه پیشمسیحا
1نه بنظرم باید باهاش صحبت کنه دید چرت میگه بره
۲ ماه پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
دقیقااا
۲ ماه پیشنورا
0عالیی بودد خسته نباشی😭💕
۲ ماه پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
مرسی عزیزمم
۲ ماه پیششی شی
0عالی عالی پرتغالیی..رمانات محشرهه
۲ ماه پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
شیشی جانممم🫂♥️💋
۲ ماه پیشRosa
0واکنش اون طرف:عروس و دوماد دارن میانن🫂🤣🤣
۲ ماه پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
😅😅👌
۲ ماه پیشزری
0اخ اخ چه قهویی کرد بهنامو😂😂👌
۲ ماه پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
اره متاسفانه!!😅😅
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

مینو
5گندم همین الان بلند شه از خونه اش بره بیرون،دروغ واضح ار از این؟