جغد انبار به قلم حمیده خوشبخت
پارت صد :
«چهار صبح پایتخت شاران _ قصر پادشاه داریان دوم»
آروم و آهستهتر از چیزی که انتظارش رو داشتم از ماشین پیاده شدم. سرم پایین و نگاهم به سنگ فرشهای طلایی زیر پام بود.
چقدر با چکمههای کثیفم در تضاد بود... چه تصویر زشت و زنندهای!
این لحظه رو باید به خاطر بسپارم؛ چون اولین بار در کل زندگیم بود که از خودم متنفر بودم. مطمئنم اگر جلوی آینه میایستادم حتما به خودم مشت میزدم.
ن
مطالعهی این پارت کمتر از ۳۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۴ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
فن هانا
1وای چه شود.. دلم میخواد هانا موافقت کنه و عکس العمل ایلیا رو بفهمم
۹ دقیقه پیشموافق ازدواج
1واای عالیهه واقعا عالیهه..درهرصورت آشر ولیعهده و پسر واقعا خوبیه و لیاقت هانا رو داره حتی فک میکنم آشر از ایلیا هم بهتره
۱۰ دقیقه پیشددی ایلیا
6«نذار بی نام و نشون خاکش کنن» ما این بازی رو قبلا انجام دادیم
۱۴ ساعت پیش
حمیده خوشبخت | نویسنده رمان
وای😭
۲۵ دقیقه پیشایلماه ایوانف
4حمیده دلم میخواد قیافه ی هانا برادر زاده ات رو وقتی این رمان در آینده میخونه ببینم (اون لحظه اینجوریه که: عمه این دختره که اینقدر بدبخت و مفلوک و تنها و له و داغونه چرا هم اسم منه؟!)
۱۳ ساعت پیش
حمیده خوشبخت | نویسنده رمان
اتفاقا هر دفعه تعجب میکنه🤣🤣
۲۶ دقیقه پیشمایسا
5روند داستان کسل کننده پیش میره اما البته اینا دیگه بیچاره ها خیلی بدبختن
۳ ساعت پیشالی
2من ی سوالی برام پیش اومده. این همه اتفاق واسه هانا افتاده، شیث و کلئوپاترا چه غلطی دارن میکنن پس؟ یکی نباید به فکر این دختره باشه؟ یتیمه مگه. شیث نقشش خیلی کم و گنگه
۲ ساعت پیشمایسا
0همینو بگو اصلا معلوم نیست کجان این بچه باید با همه بجنگه نلین رو نجات بده مگه این کلوئی کدوم گوری اون ملکه نلین محصوب میشه شیث هم آخرا دیگه نیست
۲۶ دقیقه پیشپرنیا
1حمیده نمیشه یه پارت شاد بزاری؟ هر پارت باید بشینم دوساعت گریه کنم 🥲
۲۷ دقیقه پیشجد پفیوز اندرس
0دلم از هانا گرفت بابا یعنی چی زنن اخه چرا لباستو جلوی اشر در اوردی خاک تو سرت همینه دیگه اشر چشم گوشش باز شد بهت پیشنهاد ازدواج داد
۱ ساعت پیش...
0هانا عشق بچگی آشر بود ربطی ب لباس نداره
۲۹ دقیقه پیش...
3کلمه به کلمه این پارت رو تا جایی که اون دختر کوچولو به خاک سپرده شد، با سنگین ترین غمی که قلبم می تونست داشته باشه خوندم..یهو انگار پرت شدم به شیش ماه پیش وقتی جلو در زایشگاه منتظر معجزه بودم و مثل هانا میگفتم خدایا لطفا خدایا لطفا.. اما خب برای ماهم معجزه ای نشد و برادرزادم زنده بدنیا نیومد..
۷ ساعت پیش
حمیده خوشبخت | نویسنده رمان
وای بمیرم الهی:)
۳۱ دقیقه پیشمهان
4من بخاطر اینکه کاور جغد انبار قشنگ بود شروعش کردم حمیده راه نداشت یک کاور زشت تر میزدی الان عین *** تو گل گیر گردم به قول خلیل ابراهیم الان وارد یک راه بی بازگشت شدم نه راه پس دارم نه راه پیش
۸ ساعت پیش
حمیده خوشبخت | نویسنده رمان
🤣🤣🤣🤣
۳۱ دقیقه پیشهانیه
4چرا همه می خوان هانا باهاشون ازدواج کنه تا نجاتش بدن یه جو انسانیت ندارن مرامی کمکش کنن🙄
۵ ساعت پیش
حمیده خوشبخت | نویسنده رمان
😂😂😂😂😂😂😂
۳۲ دقیقه پیش...
0شاهدخت و شاهزاده..کراش جدید:آشر
۳۲ دقیقه پیشاریسا
14جالبه ..هانا از دو نفر پیشنهاد ازدواج گرفت..ولی ایلیا هیچی نگقته هنوز
۱۳ ساعت پیشدماغ قوس دار ایلیا
0اینا تازه چند روز از دوستیشون گذشته پیشنهاد ازدواج چی ؟ خیلی مسخره س اگه پیشنهاد بده فک کن اونهمه سال ب عنوان دشمن هم زندگی کردن بعدش فهمیون از هم خوششون اومده و رفتن تو رابطه باید یکم بگذره زود پز نیس ک
۴ ساعت پیش
حمیده خوشبخت | نویسنده رمان
بچه ها بهش علاقمند نشده میخواددد کمکش کنههه
۳۳ دقیقه پیشهانا
1اسم و فامیل هانا وایب بریتانیایی ها رو میده آشر ترکی زمان عثمانی ها ایلیا روسیه زمان شوروی نلین وایب رمان قاجار ایران که عباس میرزا می خواد ناجیش باشه جامین وایب آلمان با ارتش نازی شارن زمان روسیه شوروی
۳ ساعت پیش
حمیده خوشبخت | نویسنده رمان
چه قشنگگگگگگگ😭
۳۵ دقیقه پیشریحآنه
0آشر مگه نمی گفت هانا دوستم بوده :( چرا عاشق دوستش شده پس وا :(
۳ ساعت پیش
حمیده خوشبخت | نویسنده رمان
عاشق نشده میخواسته کمکش کنه
۳۶ دقیقه پیش
لطفا صبر کنید...

دلوین
1ولی من وقتی آشر گفت باهام ازدواج کن خوشحال شدم😍