جغد انبار به قلم حمیده خوشبخت
پارت صد :
«چهار صبح پایتخت شاران _ قصر پادشاه داریان دوم»
آروم و آهستهتر از چیزی که انتظارش رو داشتم از ماشین پیاده شدم. سرم پایین و نگاهم به سنگ فرشهای طلایی زیر پام بود.
چقدر با چکمههای کثیفم در تضاد بود... چه تصویر زشت و زنندهای!
این لحظه رو باید به خاطر بسپارم؛ چون اولین بار در کل زندگیم بود که از خودم متنفر بودم. مطمئنم اگر جلوی آینه میایستادم حتما به خودم مشت میزدم.
ن
مطالعهی این پارت کمتر از ۳۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۵ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
دختر نامشروع راشا
1طفلکی ایلیا دلم براش سوخت اگه هانا با اشر ازدواج کنه پس ایلیا چی میشه؟
۲ دقیقه پیشفن ایوانف
1به عنوان فن ایوانف ناراحتم که هانا پیشنهادشو قبول کنم ولی کنجکاوم هستم ری اکشن جالب ایلیای عزیزم رو ببینم.چه شوودد
۱۶ دقیقه پیش...
0ولی اگه هانا با پناهنده ها نلین برگرده نلین دیگه کسی اونجا اونو قبول ندارم چون مردمش الان هم با شاران می جنگن هم جامین از یه ور دیگه پناهنده ها که تو شاران جاشون امن بود و میفرستن نلین و اونا هم بخاطر این از دست هانا عصبانی میشن
۳۲ دقیقه پیشجد پفیوز اندرس
0دلم از هانا گرفت بابا یعنی چی زنن اخه چرا لباستو جلوی اشر در اوردی خاک تو سرت همینه دیگه اشر چشم گوشش باز شد بهت پیشنهاد ازدواج داد
۲ ساعت پیش...
0هانا عشق بچگی آشر بود ربطی ب لباس نداره
۲ ساعت پیشجد پفیوز اندرس
0حالا من یه چیزی گفتم😂
۴۰ دقیقه پیشدلوین
1ولی من وقتی آشر گفت باهام ازدواج کن خوشحال شدم😍
۱ ساعت پیشجد پفیوز اندرس
2برعکس تو من درحد مرگ فشاری شدم پس ایلیا چی؟
۴۱ دقیقه پیشنازلی
0آقا بچه آندرس که خاک شد چرا هانا براش اسم نزاشت مگه قرار نبود براش اسم انتخاب کنه که بی نام و نشون خاک نشه؟🥲
۵۴ دقیقه پیشسه نقطه
0چی شدش من نفهمیدم یا واقعا این پارت نامفهومی بود آخه بتین بچه آندرس ایلیا مردم نلین هانا آشر من😂😭🥺
۱ ساعت پیشفن هانا
1وای چه شود.. دلم میخواد هانا موافقت کنه و عکس العمل ایلیا رو بفهمم
۱ ساعت پیشموافق ازدواج
1واای عالیهه واقعا عالیهه..درهرصورت آشر ولیعهده و پسر واقعا خوبیه و لیاقت هانا رو داره حتی فک میکنم آشر از ایلیا هم بهتره
۱ ساعت پیشددی ایلیا
6«نذار بی نام و نشون خاکش کنن» ما این بازی رو قبلا انجام دادیم
۱۵ ساعت پیش
حمیده خوشبخت | نویسنده رمان
وای😭
۱ ساعت پیشایلماه ایوانف
4حمیده دلم میخواد قیافه ی هانا برادر زاده ات رو وقتی این رمان در آینده میخونه ببینم (اون لحظه اینجوریه که: عمه این دختره که اینقدر بدبخت و مفلوک و تنها و له و داغونه چرا هم اسم منه؟!)
۱۴ ساعت پیش
حمیده خوشبخت | نویسنده رمان
اتفاقا هر دفعه تعجب میکنه🤣🤣
۱ ساعت پیشمایسا
6روند داستان کسل کننده پیش میره اما البته اینا دیگه بیچاره ها خیلی بدبختن
۵ ساعت پیشالی
2من ی سوالی برام پیش اومده. این همه اتفاق واسه هانا افتاده، شیث و کلئوپاترا چه غلطی دارن میکنن پس؟ یکی نباید به فکر این دختره باشه؟ یتیمه مگه. شیث نقشش خیلی کم و گنگه
۳ ساعت پیشمایسا
0همینو بگو اصلا معلوم نیست کجان این بچه باید با همه بجنگه نلین رو نجات بده مگه این کلوئی کدوم گوری اون ملکه نلین محصوب میشه شیث هم آخرا دیگه نیست
۲ ساعت پیشپرنیا
3حمیده نمیشه یه پارت شاد بزاری؟ هر پارت باید بشینم دوساعت گریه کنم 🥲
۲ ساعت پیش...
4کلمه به کلمه این پارت رو تا جایی که اون دختر کوچولو به خاک سپرده شد، با سنگین ترین غمی که قلبم می تونست داشته باشه خوندم..یهو انگار پرت شدم به شیش ماه پیش وقتی جلو در زایشگاه منتظر معجزه بودم و مثل هانا میگفتم خدایا لطفا خدایا لطفا.. اما خب برای ماهم معجزه ای نشد و برادرزادم زنده بدنیا نیومد..
۸ ساعت پیش
حمیده خوشبخت | نویسنده رمان
وای بمیرم الهی:)
۲ ساعت پیش
لطفا صبر کنید...

زن امیر
0هانا سرنوشت تو هم مثل من میشه! حقیقت تلخی که هیچکس دوس نداره باورش کنه شباهت بین اشر و شیث و ایلیا و هاووکه