پارت چهل :

_ هیچی دخترم، یه وقتایی ما پیرزن پیرمردا الکی خوشیم.

معصومه خانم و مادر که برخاستند تا به سراغ دیگ شله زرد بروند، من هم حرکتی به پاهایم دادم و گفتم:
_ می تونم به مهلا دوستم زنگ بزنم و بگم بیاد؟

استقبالشان از حرفی که به زبان آوردم چنان گرم و مشتاقانه بود که دیگر دست دست نکردم.خیلی زود شماره ی مهلا را گرفتم.وقتی که از او خواستم امروز را مهمان ما باشد،گفت اگر بتواند برنامه ها

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!