پارت چهل :
_ هیچی دخترم، یه وقتایی ما پیرزن پیرمردا الکی خوشیم.
معصومه خانم و مادر که برخاستند تا به سراغ دیگ شله زرد بروند، من هم حرکتی به پاهایم دادم و گفتم:
_ می تونم به مهلا دوستم زنگ بزنم و بگم بیاد؟
استقبالشان از حرفی که به زبان آوردم چنان گرم و مشتاقانه بود که دیگر دست دست نکردم.خیلی زود شماره ی مهلا را گرفتم.وقتی که از او خواستم امروز را مهمان ما باشد،گفت اگر بتواند برنامه ها
لطفا صبر کنید...
