سایه نشین دل ارباب به قلم زهرا خزائی
پارت صد و نود و پنجم :
صدای موتور ماشین که توی حیاط پیچید، قلبم بیاختیار کوبید توی سینهام.
از جا پریدم.
سریع رفتم سمت پنجره. پرده را کنار زدم و نفس در سینهام حبس شد.
یاور بود…
اماتنها.
نه یکتا کنارش بود، نه کسی دیگر.
با همان قد بلند… همان شانههای سنگین… همان ابهتی که حتی خستگی هم نمیتوانست ازش بگیرد.
اما دلم هنوز دلخور بود. خیلی هم دلخور بود.
لطفا صبر کنید...
