سایه نشین دل ارباب به قلم زهرا خزائی
پارت صد و نود و یک :
درِ سنگین پشت سرمان بسته شد.
صدایش توی راهروی بلند پیچید…
مثل مُهری که روی گذشتهام خورد.
هوای داخل ساختمان بوی کاغذ کهنه و استرس میداد.
چند نفر روی نیمکتهای فلزی نشسته بودند.
و چشمهایی که کنجکاو نگاهمان میکردند…
پچپچهایی که پشت سرمان راه افتاد بود به گوش میرسید....
یاور کنارم ایستاده بود.
نه یک قدم جلوتر…نه عقبتر.درست کنارم
لطفا صبر کنید...
